سلام بچه ها خوبید؟
حالم خوب نیس ی چند روزیه
منو شوهرم با علاقه با هم ازدواج کردیم البته من واقعا دوسش داشتم اونو نمیدونم قرار بود بعد از ازدواج من کمکش کنم بتونه ی مغازه برا خودش بزنه
کلا خیلی دوست داره روی پای خودش باشه
من از خانواده پدریم کم کسیری ارث بردم و بهش دادم ولی اونقدی نبود ک بشه مغازه زد از اون روز به بعد کم کم باهام سرد شد البته من خودم سرکارم خیلی کمک خرجشم شوهرمم سرکاره و تقریبا حقوقش خوبه من ۱۹سالمه و اون۲۵ الان واقعا نمیدونم چیکار کنم ما تو عقدیم و خونه ای مادرشوهرم زندگی میکنیم دلم میخواد برم خونه مادرم اینا چون اینجا خیلی حرف میشنوم هر چند ک بشوهرم میگم حرفاشونو ولی میگه درست میشه
اخه تا کی نه کمکون میکنن عروسی بگیریم نه خونه
نه حتی ی تیکه طلا برا من نگرفتن ماهانه داریم خرجمونو میدیم تو خونشون ...دردای من تمومی نداره هم سردیه شوهرم بهم فشار اورده هم دخل و خرجمون
از طرفی شوهرم ی مدت شربت متادن مصرف میکرد الان ب خواست خودش ترک کرده از وقتی ترک کرده کلا رفتارش عوضشده تند شده بد اخلاق میترسم بهاش حرف بزنم ...دلم میخواد برم خونه مادرم ولی اجازم نمیده میگه هرجا شوهرته توهم باید اونجا باشی...معلومم نیس کی عروسی بگیریم😔بچه ها من خیلی محبتش میکنم بهش میگم چرا ی خورده محبت نمیکنی چرا قربون صدقم نمیری میگه تو درکم نمیکنی!!!اخه درک چی کنم؟؟؟؟یک زن مگه از شوهرش چی میخواد جز خوشبختی و ارامش😔