2777
2789
عنوان

داستان

398 بازدید | 13 پست

دوستان اگر موافقید هر شب مثلا ساعت 18 و شش عصر چند پارت از یک رمان بفرستم سرانه مطالعه کشور ببریم بالا   

اگر موافید لایک کنید فقط . کامنت نذارید 

سیو داشته باشید ببینم لایک خورده و علاقمندین از فردا میذارم راس   ساعت 6

فالوم کنید رمان میذارم    

داستان واقعی باشه پایه ام🤚

ماها که بابامون پولدار نبوده یه چیزی رو خوب یاد گرفتیم ،.  اینکه خیلی راحت قید چیزایی که دوس داریمو میزنیم ، پس یه لطفی در حقمون بکن  ، اگه دوسمون داری زیاد ناز نکن..  دردی که انسان را به سکوت وامیدارد،بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را به فریادوامیدارد... انسانها به فریاد هم میرسند، نه به سکوت هم...!        

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

منو بلایکید لطفا

 ولیجه    هر کس مردم را به اطاعت از آرائ خود یا دیگری فراخواند مانند فرعون است که گفت: من پروردگار بزرگ شما هستم.   امام صادق علیه السلام.          
رمان عاشقانه است خیلی قشنگه

تگم کن

ماها که بابامون پولدار نبوده یه چیزی رو خوب یاد گرفتیم ،.  اینکه خیلی راحت قید چیزایی که دوس داریمو میزنیم ، پس یه لطفی در حقمون بکن  ، اگه دوسمون داری زیاد ناز نکن..  دردی که انسان را به سکوت وامیدارد،بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را به فریادوامیدارد... انسانها به فریاد هم میرسند، نه به سکوت هم...!        

سلام وقت قرار کتاب خونی       اولین روز شروع میکنم روزی چند پارت میذارم  لطفا چت نکنید فقط لایک   



#پارت_1

صدای قرائت آیت الکرسی مادر، بوی اسپند، اسباب پیچیده در بار کامیون و اتاقی که خالی بودنش از پنجره های بی پرده اش پیدا بود،
همه حکایت از تغییر دیگری در خانواده ما میکرد. روزهای آخر شهریور ماه سال 91 با سبک شدن آفتاب بندر عباس، سپری میشد و محمد و همسرش عطیه، پس از یکسال از شروع زندگی مشترکشان، آپارتمانی نوساز خریده و میخواستند طبقه بالای خانه پدری را ترک کنند، همچنان که ابراهیم و لعیا چند سال پیش چنین کردند.
شاید به زودی نوبت برادر کوچکترم عبد الله هم میرسید تا مثل دو پسر بزرگتر به بهانه کمک خرج شروع زندگی هم که شده، زندگیاش را در این خانه قدیمی و زیبا شروع کرده تا پس از مدتی بتواندزندگی مستقل را در جایی دیگر تجربه کند.
از حیاط با صفای خانه که با نخل های بلندی حاشیه بندی شده بود، گذر کرده
و وارد کوچه شدم، مادر ظرفی از شیرینی لذیذی که برای بدرقه محمد پخته بود،برای راننده کامیون برد و در پاسخ تشکر او، سفارش کرد ؛«حاجی! اثاث نوعروسه» کلی سرویس چینی و کریستال و...که راننده با خوشرویی به میان حرفش امدو با گفتن:« خیالت تخت مادر!» در را بست.
مادر صورت محمد را بوسید و عطیه را گرم در آغوش گرفت که پدر با دلخوری جلو آمد و زیر گوش محمد غرزد که نفهمیدم
شاید ردخرابی روی دیوار اتاق را دیده بود که مادر با خنده جواب داد :«فدای سرشون! یه رنگ میزنیم عین روز اولش میشه!» محمد با صورتی در
هم کشیده از حرف پدر، سوار شد و اتومبیلش را روشن کرد که عبدالله صدا بلند کرد:«آیت الکرسی یادتون نره!» و ماشین به راه افتاد. ابراهیم سوئیچ را از جیبش در آورد وهمچنان که به سمت ماشینش میرفت، رو به من و لعیا زیر لب زمزمه کرد:«ما که خرج نقاشی مون هم خودمون دادیم ...» لعیا دستپاچه به میان حرفش
دوید:«...


فالوم کنید رمان میذارم    

#پارت2


لعیا دستپاچه به میان حرفش

دوید:«ابراهیم! زشته! میشنون!»

اما ابراهیم دست بردار نبود و ادامه داد: «دروغ که نمیگم،خب محمد هم پول نقاشی رو خودش بده!»

همیشه پول پرستی ابراهیم و خساست آمیخته به اخلاق تند پدر، دستمایه اوقات تلخی میشد که یا باید با میانجیگری مادر حل میشد یا چاره گریهای من و عبدالله. این بار هم من دست به کار شدم و ناامید از کوتاه آمدن ابراهیم، ساجده سه ساله را بهانه کردم:«ساجده

جون! داری میری با عمه الهه خداحافظی نمیکنی؟ عمه رو بوس نمیکنی؟»

و با گفتن این جملات، او را در آغوش کشیده و به سمت مادر و پدر رفتم: «با بابابزرگ خداحافظی کن! مامان بزرگ رو بوس کن!» ولی پدر که انگار غر زدن های ابراهیم را شنیده بود، اخم کرد و بدون خداحافظی به داخل حیاط بازگشت.

ابراهیم هم وارث همین تلخی های پدر بود که بیتوجه به دلخوری پدر، سوار ماشین شد.

لعیا هم فهمیده بود اوضاع به هم ریخته که ساجده را از من گرفت و خداحافظی کرد و حرکت کردند. عبدالله خاکی که از جابجایی کارتونها روی لباسش نشسته بود، با هر دو دستش تکاند و گفت:«مامان من برم مدرسه. ساعت ده با مدیر جلسه دارم،باید برنامه کلاس ها رو برای اول مهر مرتب کنیم.»که مادر هم به نشانه تأیید سری

تکان داد و با گفتن «برو مادر، خیر پیش!» داخل حیاط شد.

ساعتی از اذان ظهر گذشته و مادر به انتظار آمدن عبدالله برای کشیدن نهار

دست دست میکرد که زنگ خانه به صدا در آمد. عبدالله که کلید داشت و این وقت ظهر منتظر کسی نبودیم. آیفون را که برداشتم، متوجه شدم آقای حائری، مسئول آژانس املاک محله پشت در است و با پدر کار دارد. پدر به حیاط رفت و مادر همچنان به انتظار بازگشت عبدالله، شعله زیر قلیه ماهی را کم کرده بود تا ته نگیرد. کار آقای حائری چندان طول نکشید که پدر با خوشحالی برگشت و پیش از اینکه ما چیزی بپرسیم، خودش شروع کرد: «حائری برامون مستأجر پیدا کرده. دیده امروز محمد داره اسباب میبره، گفت حیفه ملک خالی بیفته»

فالوم کنید رمان میذارم    

#پارت_3

صورت مهربان مادر غرق چروک شد و با دلخوری اعتراض کرد: «عبدالرحمن! ما که نمیخوایم با این خونه کاسبی کنیم. این طبقه مال بچه هاست. چشم به هم بذاری نوبت عبدالله میشه، شایدم الهه» پدر پیراهن عربی اش را کمی بالا کشید و همچنانکه روی زمین مینشست، با اخمی سنگین جواب داد:«مسئول خونه الهه که من نیستم، عبدالله هم که فعال خبری نیس، شلوغش میکنی!»

ولی مادر میخواست تصمیم پدر را تغییر دهد که از آشپزخانه خارج شد و گفت:«اخه احتیاجی نداریم که بخوایم مستأجر بیاریم. تو که وضع کارت خوبه الحمدالله، محصول خرما هم که امسال بهتر از هر سال بوده. ابراهیم و محمد هم که کمک دستت هستن.»که پدر تکیه اش را از پشتی برداشت و خروشید: «زن! حرف احتیاج نیست، حرف یه طبقه ساختمونه که خالی افتاده! خدا رو خوش میاد مال من خاک بخوره که معلوم نیست تو کی میخوای عروس بیاری!!» مادر غم زده از برخورد تلخ پدر، نگاهش را به زمین دوخت و پدر مستبدانه حکم داد: «من گفتم

اجاره میدم. حائری رفته طرف رو بیاره خونه رو نشونش بده.» و شاید دلخوری را در صورت من هم دید که برای توجیه فوران خشمش، مرا مخاطب قرار داد:«آخه

همچین مادرت میگه مستأجر، خیال میکنه الان یه مشت زن و بچه میخوان بریزن اینجا!! حائری گفت طرف یه نفره که از تهران برای کار تو شرکت نفت اومده بندر،یه اتاق میخواد شب سرش رو بذاره زمین بخوابه. صبح میره پالایشگاه شب میاد. نه رفت و آمدی داره نه مهمونداری»

که صدای باز شدن در حیاط و آمدن عبدالله بحث را خاتمه داد و من و مادر را برای کشیدن غذا روانه آشپزخانه کرد.

چند لقمه ای نخورده بودیم که باز زنگ خانه به صدا در آمد. پدر از جا بلند شد و با گفتن حتماحائریه، سراسیمه روانه حیاط شد. عبدالله هم که تازه متوجه موضوع شده بود، به دنبالش رفت. مادر که با رفتن پدر انگار جرأت سخن گفتن یافته بود، سری گفت:«من که راضی نیستم، ولی حریف بابات

هم نمیشم.» و بعد مثل اینکه چیزی بخاطرش رسیده باشد، با مهربانی رو به

من کرد:«الهه جان! پاشو دو تا ظرف و قاشق چنگال بیار براشون غذا ببرم. بوی

غذا تو خونه پیچیده، خدا رو خوش نمیاد دهن خشک برگردن.»


فالوم کنید رمان میذارم    

#پارت_4


بوی غذا تو خونه پیچیده، خدا رو خوش نمیاد دهن خشک برگردن.« محبت عمیق مادر همیشه شامل حال همه میشد، حتی مستأجری که آمدنش را دوست نداشت. چادرش را مرتب کرد و با سینی غذا از اتاق بیرون رفت. صدای آقای

حائری میآمد که با لحن شیرینش برای مشتری بازار گرمی میکرد:«داداش !خونه قدیمیه، ولی حرف نداره! تو بالکن اتاقت که وایسی، دریا رو می بینی. تازه اول صبح که محل ساکته، صدای موج آب هم میشنوی. این خیابون هم که تا تهبری، همه نخلستونِ های خود حاجیه. حیاط هم که خودت سیر کردی، واسه خودش یه نخلستونه! سر همین چهار راه هم ماشین داره برا اسکله شهید رجایی و پالایشگاه. صاحب خونه ات هم آدم خوبیه! شما خونه رو بپسند، سر پول پیش و اجاره باهات راه میاد.» و صدای مرد غریبه را هم میشنیدم که گاهی کلمه ای در تأیید صحبتهای آقای حائری ادا میکرد. فکر آمدن غریبه ای به این خانه،ً آن هم یک مرد تنها،برایم خوشایند نبود که بالاخره آقای حائری و مشتری رفتند ظاهرا مرد غریبه خانه را پسندیده بودو سر و صداها خوابید و بقیه به اتاق برگشتند.

کار تمام شده بود که پدر با عجله غذایش را تمام کرد، مدارک خانه را برداشت

و برای انجام معامله روانه بنگاه شد. عبدالله نگاهش به چهره دلخور مادر بود و میخواست به نحوی اورا دلداری دهد که با مهربانی آغاز کرد:« غصه نخور مامان! طرف رو که دیدی، آدم بدی به نظر نمی اومد. پسر سا کت و ساده-ای بود.» که مادر درد دلش باز شد:«من که نمیگم آدم بدیه مادر! من می گم اینهمه پول تازه خدا بهمون داده، باید شکرگزار باشیم. ولی بابات همچین هول شده انگار گنج پیدا کرده! آخه چند میلیون پول پیش و چندرغاز کرایه که انقدر هول شدن نداره!»

سپس نگاهی به سینی غذا انداخت و ادامه داد: «اون بنده خدا که انقدرخجالتی

بود، لب به غذا هم نزد.» با حرف مادر تازه متوجه سینی غذا شدم. ظرفی که ظاهرامتعلق به آقای-حائری بود، خالی و ظرف دیگر دست نخورده مانده بود. عبدالله خندید و به شوخی گفت:«شاید بیچاره قلیه ماهی دوست نداشته!»

و مادر بالحنی دلسوزانه جواب داد:«نه بابا! طفل معصوم اصلافقط تشکر میکرد.» احساس میکردم مادر با دیدن مرد غریبه و رفتار پسندیده اش

ادامه دارد...

فالوم کنید رمان میذارم    
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792