سلام. تو رو خدا کمک کنی یه چیزی شده داریم دیوونه میشیم خونوادگی مخصوصا مامانم. قصه از جایی شروع شد که یه دختره که حتی از منم کوچیکتره اومده گیر داده به بابای من ول کنم نیس. الان چند ماهه که ما فهمیدیم و فک کنم کل محل میدونن. هر روز میومد مغازه بابام. الانم. روزی چند ساعت با هم در تماسن. بابا ی من یه آدمیه که حتی نون هم نمیخرید ولی الان تا قم تنهایی میره. گوشی همش دستشه. بیچاره مامانم.