این ویروسای لعنتی تا عروسیای شولوغ دوباره بگرده اون خنده ها رقصا شادیا..
دور همیا و تخمه شکوندنا. بوسه ها و در آغوش کشیدنای فامیل..
مسافرتای راه دوری ک صبحش وقتی نسیم خنک صورتتو نوازش میکنه بزنی کنار جاده و توی هر سفره خونه ی تو راهی املت سفارش بدی و فارغ از هر خیالی روی هر تختی بشینی..
برگرده روزی ک بگردی توی جنگلای شمال تا هیزمی ک خشک باشه پیدا کنی تا بوی دودش مستت کنه و چایی آتیشی و جوجه و .. بوی نم خاک و رطوبت و نم بارون و شاخ و برگا ..
سر بزنی ب بافتای خوشگل یزد ک انگار قرن ها ب عقب پرتت میکنه و توی تصورت میاد ک برای اون زمانی.با همون فرهنگ با همون بافتا ..
یا ن ..همون فضاهای خوشگلی ک دور و اطراف هممون هست .پارک و بوستان محله .. قرارای دوستانه ک امشب فلان جا هممون جمع بشیم با ساندویچ سرد.زیر انداز و چایی و شام.. از ما بقیه با شما ..
کی میشه تموم شه .. دنیای با ماسک بودن؟ دنیای فاصله ها؟دنیای خفقان؟
دعا میکنم برای آزادی همه ی مردم جهان برای روزی ک روحمون بتونه دوباره هوایی تازه بخوره