چهارشنبه قبلی
رفتم روستا
خونه ی مادربزرگم ی جا برای حیوانات دارن ک خیلییی کاریکه
منم خواستم برم دستشویی
دیدم مامانبزرگم دست به کمر داشت ب سمت اردک ها میرفت
هر چی میرفت کم رنگ تر میشد
رفتم داخل دیدم مامانبزرگم خوابیده
نشسته بودیم تو پذیرایی
هممون.
بعد من دستشویی ام گرفت
اومدم دم در دیدم یکی تو آشپزخونه لباااس کاملا مشکی پوشیده بود و طبل میزد
نگاهم رو چرخوندم ک ب بقیه خبر بدم
ی لحظه نشد غیب شد
(همه هم باور کردن، چون خونه ب مامانبزرگم جن داره)
خواهرم جن زده شده
شب ها صدای سگ در میاره،
میرقصه
داد میزنه
چشماش سفید میشه
خیلی زیادن
بگم؟