دیشب داشتیم فیلم از سرگذشت میدیدیم من به همسرم گفتم اگر خدای ناکرده چندسال دیگه ما بچه دار نشدیم بریم از پرورشگاه بیاریم بعد ناراحت شد که آره توبچه ای نمیفهمی و من اصلا از پرورشگاه بچه نمیارم معلوم نیست بچه حروم زاده هست یا حلال زاده پدرش کی بوده مادرش کی بوده
منم گفتم حرفت خیلی زشت بود گناه دارن چه ربطی به پدر و مادرش داره مگه اونا فرزندو تربیت کردن بعدشم گفت بزرگ شی میفهمی لیوان و کوبید به زمین رفت توی اتاق منم داشتم تلوزیون میدیدم یه دفعه داد زد نمیبینی خوابیدم نفهمی دیگه که صدای تلوزیون بالا کردی با اینکه صداش کم بود بعدشم لباساش رو پوشید رفت بیرون ساعت ۱۲ منم خوابیدم صبح هم باهاش سرد برخورد کردم چون واقعا من حرفی نزدم که بخواد عصبانی بشه کلا میخوام همین جوری پیش برم تا حرصش دربیاد