2777
2789
عنوان

به سبزی دستهای تو پارت یک

305 بازدید | 5 پست

سلام بچه ها یک پارت ازرمان به سبزی دستهای تورومیزارم لطفااونایی که خوندن به بقیه احترام بزارن و بزارن همه بخوننش ممنون از همتون 

❤️ ممنونتم خدا❤️❤️خدایا شکرت ❤️ درخواست دوستی نمیپذیرم 

نازیلا به لیوان چایی تو دستش نگاه کرد:همیشه سعی می کنم حدس بزنم چه شکلی می شه...
_چی؟؟؟
_بخار چایی الان شبیه چشم شده...لابد الان می گید خلم...
امیر علی که سعی داشت لحنش مهربون باشه :البته که نه...حالا چرا ظهر انقدر شاکی بودید؟؟؟
_بابام و عمم دوره ام کرده بودن که از دانشگاه انصراف بدم برم المان پیش پسر عمم چیز دیگه ای بخونم...نمی پذیرن که من روحم همیشه در حاله پروازه..من تو قالب جا نمی شم که...با لباس پوشیدنم و دوستام هم مشکل داره.........................

علی با لحن خاصی که توجه نازیلا رو جلب کرد :خوب اخه همشون پسرن...
_عین پدرم حرف می زنید....خوب باشن برای من دختر پسرشون فرقی نمی کنه..
_برای اونها هم فرقی نمی کنه؟؟
_برام مهم نیست من مسئول حرفا و کارای خودمم نه بر داشتی که اونا می کنن...
امیر علی احساس کرد ادامه این بحث همه تلاشش برای نزدیکی به نازیلا رو به باد می ده:خوب حالا ....نقش شما تو تئاتر جدید چیه...
نازیلا از جبهه ای که گرفته بود خارج شد: نقش لارا تو نمایش نامه خانه عروسک...وبعد با خنده ای بسیار جذاب اضافه کرد:شوهرم هم پاشاست...من ترجیح می دادم نیما باشه...
_چرا؟؟؟
_اخه پاشا رو جو گرفته فکر می کنه واقعا خبریه...دوباره خندید نازیلا با دیدن چهره متفکر علی خنده اش رو خورد و گفت:ببخشید سرتون رو درد اوردم؟؟
امیر علی نگاه نافذش رو به نازیلا دوخت: چی کار می کنه مثلا
نازیلا روی میز رو نگاه می کرد :انگار دارید بازجویی می کنید...هیچ کار ...فراموشش کنید
امیر علی فهمید بود که گند زده خواست جفت و جور کنه که موبایل نازیلا زنگ خورد...
جانم مهران جان....نه بیرونم.....تو چرا صدات اینجوریه چیزی شده.....احمق نشو چه مزاحمتی....د گندت بزنن به جای تعارف بگو چی شده استرس گرفتم......چییییییییییی؟!!!!.... ..الان می یام پیشت.....نزدیکم بابا 5 دقیقه دیگه اونجام،پشت کوه قافم بودم می یومدم رفیق...
نازیلا بلند شد و با لحن رسمی که علی می دانست علتش گند چند لحظه پیش خودشه گفت:ممنون که برام وقت گذاشتید و نقش سوپر منو بازی کردید ولی شرمنده مهران سر حال نیست می خوام برم پیشش...
علی هم بلند شد و کیف پولش رو در اورد..این بهترین فرصت بود:حالا که سوپر من نسبتا خوبی بودم اجاز بدید منم بیام..
نازیلا مطمئن نبود کم کم داشت از این چشمهای نافذ می ترسید...
علی که تردید نگاه نازیلا رو دید :من فقط همراهیتون می کنم....
_حالا هم چشم به نقش قیصر دوختید..؟؟
علی خندید :نه نقش خودمو می خوام اجرا کنم ...و در دل گفت فهمیدن اینکه این ادما تو زندگی تو کی هستن و چی می خوان..
نازیلا :باشه ...تشریف بیارید...اتلیه ما تو تجریش با اینجا 5 دقیقه فاصله داره...
سوار ما شین شدند نازیلا تو فکر بود و با دست علی رو راهنمایی می کرد...
جلوی یه خانه قدیمی شمرونی با سقف سفالی شیرونی نگه داشتند نازیلا پیاده شد...
خانه از اجر های قرمز ساخته شده بود که گذر زمان به وضوح روش دیده می شد در کوتاه فلزی داشت و از بالای در گلدان و فانوس اویزان بود..
نازیلا زنگ زد و در بلا فاصله باز شد...علی خم شد تا بتونه از در تو بیاد...
داخل خانه شدیدا بوی رنگ روغن وتینر و گچ میومد و همه جا پر از کاغذو بوم بود ...صدای موسیقی بدون کلام پیانو میومد....علی به طرز غریبی احساس کرد این خانه نا مرتب و پر رنگ رو دوست داره...

❤️ ممنونتم خدا❤️❤️خدایا شکرت ❤️ درخواست دوستی نمیپذیرم 

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

با صدای نازیلا به خودش اومد:بفرمایید بالا از چند پله بالا رفتند سالن کوچکی بود در کنارش اشپزخانه روی زمین فرش نبود و وسط سالن یه میزه ناهار خوری زوار در رفته...

بوی سیگار تمام اتاق رو گرفته بود...نازیلا مهران رو صدا کرد..مهران از در دستشویی با صورت خیس خارج شد اما چشمهای قرمزش نشان یه گرییه مفصل بود..
نازیلا به سمت مهران رفت و دستش را روی بازوش گذاشت :خاک بر سرم چی شده مهران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!
مهران نگاه پر مهری به نازیلا انداخت و پوزخند زد خواست جواب بده که تازه متوجه علی شد و جا خورد...علی :سلام
مهران با تردید دستش رو جلو اورد:سلام خیلی خوش اومدید انتظار دیدنتون رو نداشتم...
-من با نازیلا خانوم بودم که شما زنگ زدید اصرار کردم که همراهیشون کنم ...
مهران که انگار توجیح شده بود به سمت نازیلا برگشت:مرسی که اومدی حالم افتضاحه...
نازیلا:خوب بگو چی شده خوب مردم...مهران نگاهی به علی انداخت..
علی:می خواید من برم شما راحت تر صحبت کنید؟
مهران: نه شما روانشناسید حضورتون ارامش می ده
امیر علی یه بار دیگه از دروغی که گفته بودند خجالت کشید...
مهران پشت میز نشست...علی و نازیلا هم رو به روش نشستند...
نازیلا:خوب؟؟
مهران با بغضی اشکار در حالی که به میز ذل زده بود: بهم خیانت کرده...
نازیلا از رو صندلی پرید طوری که صندلی با صدای ازار دهندهای رو زمین افتاد :چییییییییییییییییی؟؟؟ مهران تو چی داری می گی....
_ثمین همه زندگیم بود،الهام تمام کارام،کافی نبودم براش...خودش اینو گفت...
_غلط کرد...مهران دوباره سر به زیر انداخت:اومد اینجا پرسیدم ازش که بچه ها راست می گن ....ارتباطش با کیان رو...
_چی؟!! کیان خودمون....
مهران با سر تایید کرد.
نازیلا در حالی که داشت توی اتاق راه می رفت:چند وقته...
_نمی دونم نازی .....نمی دونم....دارم خورد می شم ....له شدم....به من می گه تو برام کافی نیستی نوازشات تکراری شده....2 سال همه وقتم،زندگیم،نقاشی هام مال اون بود...می گفت دوستم داره....
مهران سیگاری روشن کرد و به دودش خیره شد...
علی نازیلا رو که از شدت عصبانیت قرمز شده بود و شالش دور گردنش بود رو به نشستن دعوت کرد....
درد بدی در قلب علی پیچید،سعی کرد صدا های پیچیده شده در مغزش رو بیرون کنه: من ایشون رو نمی شناسم اما ایشون برای شما کافی نبودن....کسی که به اصول اخلاقی پایبند نیست و حتی برای خودش هم احترام قائل نیست کلا برای زندگی کردن کافی نیست..
مهران نگاهی به علی انداخت:چه طوری تو چشم بچه ها نگاه کنم و با فریادی که نازیلا رو ترسوند:الان همه فکر می کنن یه ادم بی عرضه و بی غیرتم که نتونسته دوست دخترشو جمع کنه...

❤️ ممنونتم خدا❤️❤️خدایا شکرت ❤️ درخواست دوستی نمیپذیرم 

_همه می فهمند که این خانوم یه دختر بی اخلاقه که پایبند هیچی نیست و لیاقت تو رو نداشته..
صدای بم و نگاه مطمئن و نافذ علی انگار کمی مهران رو اروم کرده بودسیگارش رو خاموش کرد..
نازیلا:می خوای جمع شیم یه جا بزنیمش..
_عرضه اون کارم نداشتم...خواستم بزنم تو دهنش اما نتونستم...
علی به چهره مغموم مهران نگاه کرد و رو به نازیلا گفت:حالا شما دو تا چایی برای ما بیار تو این فاصله ما یه گپ مردونه بزنیم....

نازیلا کتری برقی را روشن کرد صدای پچ پچ رو می شنید ...فکر کرد به مرد بد اخلاق و جذابی که فقط 3 روز بود که می شناخت اما چه راحت پذیرفته شده بود و چه قدر حمایت گر بود....صدای مهران : نازی جانم....چرا رفتی خودتو قایم کردی...نازیلا تو لیوانهای سفالی ابی رنگ چای ریخت...
نازیلا نگاهی به مهران انداخت که کمی سر حالتر به نظر میومد....علی: نمی شینید؟؟
نازیلا نشست ..... به اشکهایی حلقه زده تو چشمهای مهران نگاه کرد...بلند شد : مهران پاشو وایسا...
مهران بلند شد...نازیلا دستش رو دور کمر مهران حلقه کرد و مهران رو محکم در اغوش گرفت...
علی احساس خفه گی کرد دستهایش رو محکم دور لیوان حلقه کرده بود بند های انگشتش سفید شده بود...
نازیلا از اغوش مهران خارج شد ....مهران :پرنسس...تو منبع انرژی مثبتی....
نازیلا :خیانت بخشی از عشقه...تو تمام کارای کلاسیک دنیا این هست مهم این که تو بتونی سر تو دو باره بالا بگیری و راحت ادامه بدی... تو بد نیستی انتخابت بد بود....

نازیلا نگاهی به چشمان منتظر مهران انداخت :همیشه یه طرف عاشق تره و این بار تو وابسته تر بودی...هر چند که این مسئله به هیچ کس حق نمی ده خیانت کنه ....و اولیش نیستی و اخری هم نخواهی بود...امشب که این جا تنها نمی مونی؟ برو خونه باشه.؟؟!!..
مهران لبخند کم جونی زد :چشم پرنسس،خوش به حال مردی که تو رو داشته باشه...
_فعلا که هیچ کس نیست...راستی من به بچه ها نمی گم تشخیص خودته خواستی بگو....

.....سعید با صدای بلند خندید،...امیر علی :هیسسسس!!! چه خبرته...
_بغلش کرد؟؟؟
امیر علی با دلخوری:اره....بعدم دلداریش داد باور کن اصلا نمی شنیدم چی می گه....می گم که کلا زیادی راحتن...بعدم رسوندمش کلی ازم تشکر کرد که براشون وقت گذاشتم...
_این طور که می گی اینا همشون دوستاشن...
_اره هیچ کدوم به قول خودشون عشقش نیستن...
_عجیبه اخه دختر خوشگلیه...
_این پاشا اما مشکوک می زنه یه حساسیت هایی روش داره...راستی پدرش امروز می یاد؟؟
_اره....حالا قرار برن اصفهان اونجا بهتر می شه روشون زوم کرد...
علی از پنجره به حیاط خیره شد: دیروز دوباره زنگ زد..
_خوب؟؟؟
صدای ملتمسانه زن تو سرش پیچید...: هیچی مثل همیشه...
سعید دستش رو ؛رو شونه امیر علی گذاشت :مثل اسمت بزرگ باش ، مرد باش بذار حرف بزنه...
علی به زنی که ویلچیر مردی را هول می داد وبا هیجان چیزی رو برای مرد تعریف می کرد خیره شد..
_می دونم به چی فکر میکنی مرد اما بذار حرف بزنه...
علی خواست جواب بده که صدای در اومد..
_قربان اقای امیری تشریف اوردن...
سعید :راهنماییشون کنید داخل...

فهیمه به نازیلا نگاه کرد : زود باش کوفت کن دیگه کلاس شروع شد ...
_تربیت نداریا کلا...
_برای تو خرجش نمی کنم...وقتی تک خوری می کنی با دکی می ری بیرون اصلا نباید باهات حرف بزنم...
_گفتم که اویزون جان یهویی شد...حالا امشب میاد پلاتو می بینیش...
_راستی این پسر سیاوش دوباره سراغتو گرفت...
_وای نگو دم به دقیقه هم زنگ می زنه ....10 بارم بهش گفتم دوره منو خط بکشه ها حا

❤️ ممنونتم خدا❤️❤️خدایا شکرت ❤️ درخواست دوستی نمیپذیرم 
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز