_همه می فهمند که این خانوم یه دختر بی اخلاقه که پایبند هیچی نیست و لیاقت تو رو نداشته..
صدای بم و نگاه مطمئن و نافذ علی انگار کمی مهران رو اروم کرده بودسیگارش رو خاموش کرد..
نازیلا:می خوای جمع شیم یه جا بزنیمش..
_عرضه اون کارم نداشتم...خواستم بزنم تو دهنش اما نتونستم...
علی به چهره مغموم مهران نگاه کرد و رو به نازیلا گفت:حالا شما دو تا چایی برای ما بیار تو این فاصله ما یه گپ مردونه بزنیم....
نازیلا کتری برقی را روشن کرد صدای پچ پچ رو می شنید ...فکر کرد به مرد بد اخلاق و جذابی که فقط 3 روز بود که می شناخت اما چه راحت پذیرفته شده بود و چه قدر حمایت گر بود....صدای مهران : نازی جانم....چرا رفتی خودتو قایم کردی...نازیلا تو لیوانهای سفالی ابی رنگ چای ریخت...
نازیلا نگاهی به مهران انداخت که کمی سر حالتر به نظر میومد....علی: نمی شینید؟؟
نازیلا نشست ..... به اشکهایی حلقه زده تو چشمهای مهران نگاه کرد...بلند شد : مهران پاشو وایسا...
مهران بلند شد...نازیلا دستش رو دور کمر مهران حلقه کرد و مهران رو محکم در اغوش گرفت...
علی احساس خفه گی کرد دستهایش رو محکم دور لیوان حلقه کرده بود بند های انگشتش سفید شده بود...
نازیلا از اغوش مهران خارج شد ....مهران :پرنسس...تو منبع انرژی مثبتی....
نازیلا :خیانت بخشی از عشقه...تو تمام کارای کلاسیک دنیا این هست مهم این که تو بتونی سر تو دو باره بالا بگیری و راحت ادامه بدی... تو بد نیستی انتخابت بد بود....
نازیلا نگاهی به چشمان منتظر مهران انداخت :همیشه یه طرف عاشق تره و این بار تو وابسته تر بودی...هر چند که این مسئله به هیچ کس حق نمی ده خیانت کنه ....و اولیش نیستی و اخری هم نخواهی بود...امشب که این جا تنها نمی مونی؟ برو خونه باشه.؟؟!!..
مهران لبخند کم جونی زد :چشم پرنسس،خوش به حال مردی که تو رو داشته باشه...
_فعلا که هیچ کس نیست...راستی من به بچه ها نمی گم تشخیص خودته خواستی بگو....
.....سعید با صدای بلند خندید،...امیر علی :هیسسسس!!! چه خبرته...
_بغلش کرد؟؟؟
امیر علی با دلخوری:اره....بعدم دلداریش داد باور کن اصلا نمی شنیدم چی می گه....می گم که کلا زیادی راحتن...بعدم رسوندمش کلی ازم تشکر کرد که براشون وقت گذاشتم...
_این طور که می گی اینا همشون دوستاشن...
_اره هیچ کدوم به قول خودشون عشقش نیستن...
_عجیبه اخه دختر خوشگلیه...
_این پاشا اما مشکوک می زنه یه حساسیت هایی روش داره...راستی پدرش امروز می یاد؟؟
_اره....حالا قرار برن اصفهان اونجا بهتر می شه روشون زوم کرد...
علی از پنجره به حیاط خیره شد: دیروز دوباره زنگ زد..
_خوب؟؟؟
صدای ملتمسانه زن تو سرش پیچید...: هیچی مثل همیشه...
سعید دستش رو ؛رو شونه امیر علی گذاشت :مثل اسمت بزرگ باش ، مرد باش بذار حرف بزنه...
علی به زنی که ویلچیر مردی را هول می داد وبا هیجان چیزی رو برای مرد تعریف می کرد خیره شد..
_می دونم به چی فکر میکنی مرد اما بذار حرف بزنه...
علی خواست جواب بده که صدای در اومد..
_قربان اقای امیری تشریف اوردن...
سعید :راهنماییشون کنید داخل...
فهیمه به نازیلا نگاه کرد : زود باش کوفت کن دیگه کلاس شروع شد ...
_تربیت نداریا کلا...
_برای تو خرجش نمی کنم...وقتی تک خوری می کنی با دکی می ری بیرون اصلا نباید باهات حرف بزنم...
_گفتم که اویزون جان یهویی شد...حالا امشب میاد پلاتو می بینیش...
_راستی این پسر سیاوش دوباره سراغتو گرفت...
_وای نگو دم به دقیقه هم زنگ می زنه ....10 بارم بهش گفتم دوره منو خط بکشه ها حا