همینطور ازش خبری نداشتم تاکه یروز دیدم مامانم گفت سعید عاشق دخترعموش شده و میخواد ازدواج کنه منم شوکه شدم از حرفش ناراحت شدم گفتم حتمن دوسم نداشته و نداره وگرن چرا رفت سراغ نفر بعدی ولی عشقش تو دلم نبود تاچندماه بعد دیدم گفتن عروسیشه و مارو هم دعوت کردن حتی من گفتم نمیخام برم عروسی سعید گفته بود خودم میرم دنبالش باید بیاد عروسیم😕منم نرفتم تا یه مدت بعد چندماه باهاش روبرو شدم قلبم تندتند میزد ازجاش داشت کنده میشد دستوپاهامو گم کردم فقط تو چشماش خیره شدم اونم داشت منو نگا میکرد ومیخندید تامیخواست چیزی بگه در رفتم