دیگه آرامش برام نمونده حتی میخوام مهمونی بگیرم میگه اگه فلانی بیاد من نمیام میخوام برم خونه مادرشوهرم میگه چه خبره هر دقیقه هرساعت میرین اونجا با خواهر و برادرم که از مادر جداییم اجازه نمیده رابطه داشته باشم پنهانی باهم رابطه داریم خسته شدم از پس تحقیر شدم و زیر ذره بین بودم