چهارتادخترباهم رفته بودن جنگل یکی ازاونا میخواست یه دستمال به یه درخت ببنده که شنیده بودحاجت میده میخواست عشقشو فرامشو کنه بعدتوجنگل موندن تاغروب بعدکلابحث سراین بودکه جن وجودداره یانه که برگشتنی توتاریکی سوسن یه چیز ترسناک دید که بقیه ندیدن وباورنکردن وبرگشتن خونه وبایه خانم که روح احضار میکنه تماس گرفتن چیزای عجیبی میگفت که من ازاین جا بعدشو خوب ندیدم پسرم نذاشت