2777
2789
عنوان

چالش😍😍

| مشاهده متن کامل بحث + 10277 بازدید | 586 پست

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

اسم خواهر حضرت محمد

فرزندم،دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم
اگه من حبس کنی یا  اگه من نباشم میمیری😂😄😨

نفس

همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم! من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم از آن روزی که مولایم شود بیمار میترسم! همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس من از خوابیدن مهدی درون غار میترسم!   در بازار شام رقیه چه چیزی دیده است گهواره ی شیرخواره به فروش میرسد چرا؟   خدا‌کند‌کہ‌بہ‌صورت‌ز‌،زیـن‌‌زمیـن‌نخورۍ..کہ‌تیر‌مـاندھ ‌بہ‌چشم ‌ط ‌‌درد‌سر شده‌ است..‌ای برادرِ حسین 🖤در کربلا شکسته شد حرمت حسین 🥀رباب..!😔🖐🏻ڪم‌ڪم‌براۍدلت‌روضـہ‌ایۍبخـوان💔دارند برای گل پسرت نقشه میکشند🖤تو دلمه مادر، راز نهفته همش میترسم سرت از نیزه بیافته😔حسین جان پسرانت همگی نام علی بنهادی ای به فدای دل بابایی تو ... بین این دشت تمام تن او پخش شده هر طرف قطعه ای از پیکر اکبر مانده 🥺خدایا نصیب هیچ غریبی دگر نکن دردی که گیسوان حسن را سفید کرد 💚دل مهدی فاطمه غمگین است🥀 اصلا حسین جنس غمش فرق میکند 🖤 میگم کربلا 😍میگن که راه ها بسته است😢 میگم امام رضا 🥰میگن رواق ها بسته است 😭سلام همه‌ ی زندگیم سلام امام حسین من سلام عزیز فاطمه سلام عشق امام حسن سلام پناه خستگیم سلام رفیق بامرام سلام آقای مهربون سلام دلیل گریه هام  پول عروسیمون شد دارو برای چند تا فرشته ی پروانه ای 🥰🥺
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792

داغ ترین های تاپیک های 2 روز گذشته