دیروز یه تاپیک بود راجب مرگ!
من اون تاپیک صبح خوندم صبح یعنی نزدیک طلوع آفتاب بود.
روز اول ماه رمضان بود از خدا خواستم یه جوری من به خودش نزدیک تر کنه!
اون تاپیک خوندم خیلی یکه خوردم!
گفتم نمی ارزه به خاطر دنیا پا بزارم رو انسانیت
امروز جوجم مرد!تو بغل خودم ..درسته حیوون بود
دیدم خیلی بی قراره همش داشت از یه چیزی فرار می کرد جیغ می زد دست و پا می زد...
خودش به در و دیوار می کوبید.
بغلش کردم آروم شد نفس نفس می زد صداش می زدم چشماش باز می کرد نگام می کرد باز می بست تو مشتم اروم گرفته بود ضعیف جیک جیک می کرد
فکرد کردم اروم شده گذاشتمش سرجاش رفتم برگشتم دیدم مرده چپه شده بود دهنش باز مونده بود...
مرگ برای این حیوون بی گناه زبون بسته انقد سخت بود
وای به حال من....
تنها حسرتم اینه کاش تو بغلم نگهش می داشتم هر چند اون رفت پیش خدا!
بدی نکنیم...
قدر هم بدونیم
فردا شاید من رفتم ...
ولی می ترسم چون ادم خوبی نبودم و نیستم
کاش قدر لحظه هام می دونستم