عاشق یکی بودم تو عشقش میسوختم و به زبون نمی آوردم احساسم ازم چکه میکرد و من لال بودم . همه بدنم زبون میشد و من به زبون نمی اومدم. اونم نشون میداد که من با بقیه براش فرق نمیکنم. بعد سر یه دوراهی اون یه دختر پولدارتر رو انتخاب کرد تا بتونه باهاش به آرزوهاش برسه آرزوهاش بدون پول فراهم نمیشد. احساس نگفته من کور شد. ده سال بعد اتفاقی دیدمش دیگه من هم یه زندگی دیگه رو شروع کرده بودم. حرفی از احساسمون در میون نبود . یهو گفت اگه برمیگشتم عقب اینجوری ازدواج نمی کردم . یعنی چی میخواست بگه؟ من اون موقع سکوت کردم . هرگز چیزی به زبونم نیومد ولی واقعا چی میخواست بگه؟