دلم میخواست همسفر با خانوادهی دکتر ارنست تا مکانی دورافتاده میرفتم و محبوسِ جزیرهای میشدم که آرزوهای کوچکِ دنیای کودکیام را در خودش جا داده،
همپای جک میشدم و از ترس حیوانات وحشی، پا به فرار میگذاشتم و همپای فلورانس، ناامید میشدم از اینهمه گشتن و پیدا نکردنِ آدمها...
دلم میخواست شبها با تماشای ستارههای بکر و روشنِ جزیره، کنارِ آتش، میخوابیدم و صبحها در گرگ و میشِ جنگل، چشم وا میکردم و منتظر میماندم که ابرها کنار بروند تا بتوان آتشی روشن کرد و چند قاشق از سوپِ گرم و هوس انگیزِ خانم آنا را با طمأنینه خورد.
دوست داشتم با دکتر ارنست به شکار بروم، با جک، سنگهای ساحلی را جمع کنم و با فلونه، جست و خیزِ راکُنها، سنجابها و حیواناتِ عجیب را تماشا کنم،
به قدری آسمانِ آبی و سکوتِ دست نخوردهی جزیره را ببینم و بشنوم و نفس بکشم که دلم برای دود و بوق و هیاهوی ماشینها ، لک بزند و به قدری سکوت و تنهایی بکشم که دلم برای شلوغیِ آدمها تنگ شود...
نرگس_صرافیان_طوفان♥️#