یه اقایی بغل ایفون یه خونه وایساده بود و داشت با شخصی حرف میزد منم هنذفری تو گوشم بود فک کردم با منه داره مزاحم میشه پریدم بش بدبخت فقط زل زده بود بهم هیچی نمیگف
یه بار رفتیم بیرون شب خوابیدیم با دختر داییم دوستم رفیم خواستیم بگردیم بعد یه مرد زیر پتو بود منم فک کردم داییم هلش دادام گفتم دایی دایی بلند شو یهو سرشو از زیر پتو در آورد گفتم این که داییم نیست فرار کردم اینقدر خندیدن بم آب شدم🤦♀️