2777
2789

اوک

مردان قوی نمیترسند از برابری ـــــــــ محمد رضا برخوردار 😉😁 استخوان‌های پرتقال گلویم را زخم کرده‌اندانگار همچیز عجیب شده و من باور نمیکنم!        ت خیلی قوی هستی چون...خیلی وقتا اشکاتو خودت پاک کردی وقتی کسی حتی حواسش نبوددر تنهایی با حال بدت مبارزه میکردی وقتی همه بهت برچسب بی معرفت زده بودن ولی تو ازشون دور شده بودی فقط چون نمیخواستی حال کسی رو بد کنیوقتی قلبت شکست، شکسته هاشو خودت جمع کردی با اینکه دستت زخمی شد ولی نخواستی کسی دیگه رو درگیر کنیخیلی وقت ها پر ترس بودی ولی قدم برداشتی به سمت هدف و دست نکشیدی ازشروز های سخت و مشکلات زیاد رو پشت سر گذاشتی، و از پس اونها هرطوری بود بر اومدیخیلی حرف ها شنیدی که دلت رو شکست ولی از مسیر دلسرد نشدیبهت گفتن تنبل در حالی که نمیدونستن داری با طوفان افسردگی مقابله میکنی که نمیزاره کاری بکنیافراد سمی زندگیت رو حذف کردی حتی با اینکه خیلی دوسشون داشتیت خیلی قوی و ارزشمندی و لایق عشق و محبتی لطفا خودت رو دست کم نگیر🙂🖤https://harfeto.timefriend.net/16360977726590  چالش حرف ناشناس من 😍😨😂

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

نگاهم به لبهای حاج کاظم بود که چگونه داشت با آب و تاب قصه دریده شدن پدرم را دیکته میکرد.حاج کاظم و اهالی محل دیده بودند که چگونه پدرم خوراک سگهای ولگرد شده است.مادرم صورت می خراشید و ضجه میزد.شاید مرگ پدرم بدترین مصیبتی بود که در عمرم تجربه کردم....بعد از مرگ پدرم  پای حاج کاظم به خانه مان باز شد.انصافا مرد خوبی بود.و اگر حمایت های او نبود نمی‌دانم بر سر من و خواهر کوچکم فرزانه چه می آمد.....تازه از مدرسه اومده بودم.حاج کاظم تقریبا هر روز می اومد.وقتی که نگاهش توی چشمای مامان قفل میشد، وقتی بهم لبخند میزد،وقتی سعی می‌کرد به هر طریقی خودشو بهم نزدیک کنه ازش متنفر میشدم.تازه از مدرسه اومده بودم.مامان توی کارگاه خیاطی کار می‌کرد.هنوز نرسیده بود.حاج کاظم در زد.درو که وا کردم نگاهش توی چشمای عسلی ام قفل شد.آروم دستمو گرفت و با لبخندهای چندشش گفت دوستت دارم پریسا.زنم میشی؟اینقدر بی مقدمه گفت که حتی فرصت نکردم توی صورت کثیفش تف کنم.فقط بسمت دره اتاق دویدم.و درو از پست قفل کردم.نفس نفس میزدم.حلقه های اشک توی چشام جمع شده بود.چطور حاضر شد این پیشنهاد بی شرمانه رو بهم بده.. ازش متنفر شدم.دیگه از خنده ها و شنیدن صداش بدم می اومد.مامان که اومد خودمو توی بغلش پرت کردم:مامان میدونی حاج کاظم امروز به من پیشنهاد ازدواج داده؟مرتیکه عوضی.من سن دخترشو دارم.مامان نوازشم کرد و با مهربونی گفت حاج کاظم مرد خوبیه.میتونه خوشبختت کنه.دیگا صدای مامان رو نمی شنیدم.فقط بغض بود...یه روز طاقتم طاق شد.جلوش قد علم کردم:مامان این مرتیکه اینجا چیکار میکنه؟چند بار بگم دوست ندارم بیاد خونمون.مامان اخم هاش توی هم رفت:بهش میگی مرتیکه؟اگه همین مرتیکه نبود از گشنگی تلف شده بودی.دندونام از خشم بهم سابیدم.مامان 

خوب بود ادامش کو

مردان قوی نمیترسند از برابری ـــــــــ محمد رضا برخوردار 😉😁 استخوان‌های پرتقال گلویم را زخم کرده‌اندانگار همچیز عجیب شده و من باور نمیکنم!        ت خیلی قوی هستی چون...خیلی وقتا اشکاتو خودت پاک کردی وقتی کسی حتی حواسش نبوددر تنهایی با حال بدت مبارزه میکردی وقتی همه بهت برچسب بی معرفت زده بودن ولی تو ازشون دور شده بودی فقط چون نمیخواستی حال کسی رو بد کنیوقتی قلبت شکست، شکسته هاشو خودت جمع کردی با اینکه دستت زخمی شد ولی نخواستی کسی دیگه رو درگیر کنیخیلی وقت ها پر ترس بودی ولی قدم برداشتی به سمت هدف و دست نکشیدی ازشروز های سخت و مشکلات زیاد رو پشت سر گذاشتی، و از پس اونها هرطوری بود بر اومدیخیلی حرف ها شنیدی که دلت رو شکست ولی از مسیر دلسرد نشدیبهت گفتن تنبل در حالی که نمیدونستن داری با طوفان افسردگی مقابله میکنی که نمیزاره کاری بکنیافراد سمی زندگیت رو حذف کردی حتی با اینکه خیلی دوسشون داشتیت خیلی قوی و ارزشمندی و لایق عشق و محبتی لطفا خودت رو دست کم نگیر🙂🖤https://harfeto.timefriend.net/16360977726590  چالش حرف ناشناس من 😍😨😂

همش پانزده سالم بود.مامان دستامو محکم گرفت و با التماس گفت  پریسا من میدونم حاج کاظم ازت بزرگتره.اما اگر همین حاج کاظم نبود زندگی ما کن و فیکون بود.بعد مرگ بابات عموت اومد سر بزنه مردین یا نه؟مامان زار میزد.پری خاطر من و زندگیمون بهش جواب مثبت بده.نگاهم توی صورت مهربونش قفل شد.چرا مامان اینقدر اصرار می‌کرد زنش بشم.اونم زن سوم مردی که چهل سال ازم بزرگتر بود.چرا پری دسته گلشو اینجوری میخواست عروس کنه...مامان خیلی بیقرار بود.همش میگفت تو باید با حاج کاظم ازدواج کنی و گرنه باید خونه رو تخلیه کنیم.آواره میشیم.فقط تویی که میتونی زندگی منو آبجی ات رو نجات بدی

شب بود.یه شب سرد زمستونی.نگاهم به قاب عکس بابا خیره شد.بابای قوی من چطور اسیره این همه سگ ولگرد شده بود؟یاد اون روزا که حامل مرگ بابام حاج کاظم بود اشک رو روانه صورتم می‌کرد.نگاهم به فرزانه افتاد.چقد معصوم خوابش برده بود.ای کاش می تونستم خودم سرنوشتم رو انتخاب کنم.اصلا کاش میشد فرار میکردم.نگاهم به صورت مامان افتاد.مهربون خوابش برده بود.....نه اگه فرار کنم مامانم و فرزانه چی میسن؟تا صبح با خودم کلنجار رفتم.تصمیم نهایی زندگیمو با بغض گرفتم.و منتظر شدم با طلوع آفتاب جواب بله رو به مامان بدم.حتما خیلی خوشحال میشد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز