بچه ها یه پسر خیلی مغرور داریم ک فامیلمونه
داستان از اینجا شروع میشه ک من بهش تقریبا علاقه دارم و اون نمیدونه و من نشون نمیدم ولی اون خیلی مغروره کلا کم حرف میزنه
هیچی نمیگه
اصلا سعی میکنه نگاه نکنه
ولی فقط هم با من اینطوریه ها
با بقیه اوکیه
ولی با من نه مثلا کلا بخواد شوخی کنه یه ثانیه هم نمیتونه نگام کنه ینی نگام نمیکنه همون یه ثانیه فقط
مثلا دیروز یه چیزی شد بعد من گفتم خندوانه الناز اورده
بعد اول گفت خندوانه ک تکراره
بعد دوباره اسم خواهرشو صدا زد و گفت فلانی خندوانه ک تکراره بعد خواهرش به من گفت.
انگار دوس نداره با من حرف بزنه
بعد دیروز بابام گفت رحمان و رحیم پایتخت ک خوب نمیخونن بعد من دنبال این بودم صدا تی وی رو بلند کنم چون قشنگ میخونن بعد قشنگ مشخص بود من دنبال کنترل تی وی میگردم
بعد کنترل پیش باباش بود ک کنارش نشسته ولی هیچی نمیگفت
بعد بابام گفت ک خوب نمیخونن من خندیدم با حرص و اون پسره هم کلی خندید ولی بیصداااااااا بعد تا من نگاش کردم خندشو کاملا خورد…
من میگم اگ دوسم داشت سعی میکرد بیشتر پیشم باشه ولی همش میره توی اتاقش
وقتایی هم ک هست اصلا سعی میکنه به من نگاه نکنه حرفم ک اصلا نمیزنه
بعد داشتیم از جلو مغازه یه پسر فامیل ک خواستگار خواهرش بوده رد میشدیم و ۶تا بودیم
گفت مغازه جدیدش کدومه
گفتم اینه یکمم دست دراز کردم
بعد گفت اینطوری ک تو دستتو دراز کردی باید از توی حلق پسره میکشیدیم بیرون و این پسره اینطوری ک تو دست دراز کردی دو روز دیگ گل و شیرینی میگیره میاد خواستگاری تو
همش داشت اغراق میکرد از حرص خوردن من میخندید