بعد صبحونه نخوردم رفتم بیمارستان به شوهرمم گفتم یه چیزی واسه نهار درس کن اومدم دیدم گوشت گذاشته اونم دیر گذاشته هنوز نپخته من گفتم اخه این چیه نمیتونی ابگوشت بپزی چرا این کارو کردی و اینا ناراحت شد دادو بیداد رفتی سه ساعت توی بیمازستانی چه خبره میگم بابا خواهرم مریضه دس تنها که نمیتونه یه خرده کمکش کردم دخترشو جابجا کرد و اینا قاطی کرده شوهرم
از این ناراحتم ۱۲ ماه سال بچه داری خونه داری بشور بپز بده بخوره یه چند ساعت من رفتم بیرون یه غذایی نذاشت میگه چه خبرته میخوردی میرفتی میگم من غذا نمیخوام نمیگی خودمو بچه هستیم باید یه چیزی بدی بچه بخوره