من کہ نرسیدم و اون رفت و ازدواج کرد، کلی ھم بھش خوبی کردم ولی اون نھایت ظلم رو بھم کرد، تو دوران آشنایی عقد کرد و بھم نگفت و با من میومد بیرون، دیگہ ھم محالہ بہ مردی اعتماد کنم، دیگہ ھیچ آرزویی ندارم، فقط دعام اینہ زود بمیرم، آخر سر ھم کہ جدا سدیم بھم گفت عقدہ ای من کہ بہ عشقم رسیدم و تو باید یہ فکری بہ حال خودت کنی
نه ولی چیزای بدتری بهم گفت مثلا گفت تو با خوبی کردنت میخوایی خودتو تو زندگی من به زور ...
بہ منم میگفت، من بھش پول قرض داد، البتہ برگردوند ولی تو روزای بی پولیش کمکش کردم، منو نردبون خودش کرد و تا مشکلات مالیش حل شد رفت سراغ یکی دیگہ، من ھیچوقت حلالش نمیکنم، اون بعد از دو تا طلاق زندگیشو خیلی دوست دارہ،
حلالش کن ببخشش تا خودت سبک بشی یه روز از عمرتم شده پشیمونی اونو میبینی مطمعن باش
زمان لازم دارم، من خیلی بخاطرش سختی کشیدم، خیلی چیزا رو تحمل کردم، فکر نمیکنم پشیمون بشہ، اون الان خوشبختہ، خودش دہ بار جار زد و گفت، اینقدر ھم مغرورہ کہ عمرا پشیمون بشہ، چون وجدان ندارہ