دارم با اشک مینویسم
یه نوزاد دارم 13روزشه شبا تا صبح بیداره
شوهرم شبا تا صبح خوابه بخاطر اینکه سرکار میره خب خودم گفتم اون مهم نیست
اما شبا از سرکار که 9.نه و نیم تموم میشه میره باشگاه تا 11:۳۰شب
من موندم و بچه
دارم افسردگی میگیرم یه سره اشکام میریزه همه میگن یه مدت باشگاه رو ول کن بچسب به زن و بچت
انگار نه انگار
تازه دوسنداره برم خونه مادرش چند شب بمونم یا خونه مادرم
میگه خونه خودمون باشیم
از روز هشتم اومدم خونه خودم و تموم بار مسئولیت رو دوش خودمه
نه میتونم برم کنترل بهداشت نه بخیه هامو کشیدم اصلا دلم داره میترکه همش یا به بچه شیرمیدم یا عوضش کنم یا دل درداشو تحمل کنم یا شبا تا صبح بیدار بمونم یا غذا یا نظافت خونه
هیچ کمکی ندارم دلم یه حموم طولانی میخاد یه دستشوییه راحت
جای بخیه هام درد میکنه دارم دق میکنم