ایشون ۳۲ سال پیش با وجود ۳تا بچه جدا شدن، بیشتر این زمان هم بچهها با پدرشون زندگی کردن، اینم بگم که عمه من هستن، کلا خانواده پدریم زیاد نرمال نیستن همش خودشون رو قبول دارن، ایشون افسردگی هم داشته الان تا هر موضوعی پیش میاد میگه من موقعیت داشتم ازدواج نکردم همش بچهها رو تحت فشار میزاره تو زندگیمون دخالت میکنه پدرم فوت شدن درباره نحوه زندگی پدر و مادرم قضاوت میکنه، همش به اسم دین همه رو میبره زیر سوال، هم خودش داره اذیت میشه هم ما، نمیدونم چجوری یه مشاور وارد زندگیش کنم که دست از سرمون برداره. برادر شوهرم و خانومش به روی خودشون نمیارن ولی واقعا ما و برادر شوهر بزرگم که مجردها و با ایشون زندگی میکنن اسیریم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
اگه شرایطش رو داری یجای دیگه برو کم کم پس انداز کنین یه جای کوچیک رهن کنین.تو این مدتم تحملش کن و چ ...
خداروشکر خودمون خونه داریم فکر کن از هم دوریم انقد داستان داریم، البته متأسفانه ۴سال باهم مشترک زندگی کردیم که اشتباه محض بود، همسرم میگه اگر پاککن داشتم اون ۴ سال رو پاک میکردم
آره بابا، مثلاً مهمونی میگیریم یه چندباری هست که پدرشوهرمم میاد، بعد یه بار گیر داد چرا پدرشوهرت داشت میرفت بهش آجیل ندادی، از اون ور میگه مانلی از قصد به پدرتون احترام میذاره که منو بسوزونه والا موندم چیکار کنم. اینم بگم جلوی پدرشوهرم انقد شوخی میکنه، و احترام میذاره که نگو بعداً از دماغ من در میاره
دوست و آشنا قبول نمیکنن، کسی هم باشه ایشون خیلی معروف شده به اخلاقهای خاص و غیر قابل تحمل، کسی معرفی نمیکنه، به خدا دلم براش میسوزه ولی خودم کشش ندارم دیگه