پارت11
اشرف خانوم شاکی گفت
- امشب کلی مهمون داریم من از صبح دست تنهام دست بجنبون که دیره
گفتم
-چشم هر کاری دارین بگین انجام بدم
سبزیها رو گذاشت مقابلم و گفت
-دم نقداً اینا رو پاککن
سبزیها رو پاک کردم طبق خواسته و گفته اشرف خانوم خونه رو جارو زدم و مرتب کردم
سر شب بود که سالاد درست میکردم که مهمونا رسیدن
آقا احسان و خانوادهی خانمش بودن
پذیرایی که تمام شد دستامو زدم به کمرم و گفتم
-اشرف خانم کاری هست؟
اشرف خانوم نگاهم کرد و گفت
- از صبح من دارم کار میکنم تو خسته شدی ؟
به تلخزبانی هاش عادت داشتم لبخند زدم و گفتم
- ببخشید امروز نتونستم کمکتون کنم
نگاهم کرد و گفت
-بیا بشین باهم چای بخوریم
تا لیوان چایی مو برداشتم محبوبه خانوم صدا زد و گفت
- اشرف خانم میز شامو بچین
لیوانو گذاشتم رویمیز و گفتم
- من میرم شما چایی تو بخور
میز کامل چیدم همه دور میز نشستن
با گفتن با اجازه خواستم برم توی آشپزخونه که محبوبه خانوم گفت
-میجان ساره برای انجام کارهای خونش به کمک نیاز داره
ساره گفت
- موافقی منبعد با ما زندگی کنی ؟
وارفته سرمو انداختم پایین
محمد آقا گفت
-حالا سر فرصت حرف میزنید
رفتن از عمارتی که توش بزرگشده بودم و یه جورای حکم خونمو داشت برام سخت بود بهخصوص که من به اونجا دلبسته بودم
ته دلم دوست نداشتم اونجا رو ترک کنم ولی خاست محبوبه خانم این بود که من برم خونه آقا احسان و اونجا توی انجام کارها به ساره خانوم کمک کنم
با یه دنیا غمی که توی دلم تلنبار شده بود و یک کوله لباس راهی خونه آقا احسان شدم و اونجا مستقر شدم
رفتن من از عمارت و زندگی با ساره و احسان برگ تازهای از زندگیم بود
خونه آقا احسان هم خونه بزرگی بود و خونه من شد یک اتاق طبقه بالا
اونجا بود که فهمیدم چقدر دنیای بین من و ساره متفاوته
رؤیاها و دغدغههای من و اون متفاوته
اونجا بود که متوجه شدم چقدر داشتن و نداشتن متفاوته
هر روز که از خواب بیدار میشدم حین انجام کارهای روزمره کارم این بود که عکسهای متفاوتی با ژستها و لباسهای مختلف از ساره میگرفتم
دغدغهاش از کل روز خوب شدن عکسهاش و تعداد لایک بیشتر بود