ی روز رفتم پیش زن داداشم تنها بود خونشونم ی شهر دیگس ی کاری داشتم موندم که خوب بود خوش گذشت بعدش من اومدم خونه باغمون با اینکه اصلاااا حوصله نداشتم گفت بمون گفتم نه مرسی دیگه برم اونجا شاید مامانینا سیزده بدر برنامه داشته باشن ( میدونستم اونم زیاد حال و حوصله که من بمونم رو نداره چون داداشمم نبودش) و کلا دو سه هفته پیش سر ی چیزایی تصمیم گرفتم کلا نمونم بجز ی نصف روزی اونم دو سه هفته ای ی بار یا با مامانمینا باشم
بعدش گفت حوصلم سر میره منم میام خونه باغ
من خودم دم پریودیمه حال هیچی نداشتم برنامه خاصیم نبود خلاصه من همش خواب بودم الانم اون از من ناراحته که من چرا رفتن بیرون با مامانمینا نرفتم و یا همش خواب بودم بخدا خودم حالتای افسردگی دارم به اون ربطی نداره چطور بفهمونم که اون ناراحت نباشه؟