یکدفعه اقام یادش افتاد سیزده نزدیکه رفتیم مرغ بگیریم نمیدونی چه صفی داشت خدذلعنتشون کنه، خیلی ناراحت شدم یه اقایی باخانمش امده بود بگیرن مرغ فروشنده گفت شماباهمین دوتابیشترنمیدیم، بایه منتی بابنده خدابرخورد کرد اعصابم بهم ریخت، کشوربااین همه سرمایه مردمش برایدونه مرغ برایه روز تفریح اینجوری باید باهاشون برخورد بشه،