شوهرم شیفت بود
مامانم اینا گفتن فردا واس تولدت ناهار میایم اونجا
خاهرمم ازدیشب پیشم بود
صبح بیدارشدم غذا درست کردم
چای گذاشتم
کلی کارداشتم
شوهرم اومد گفت یه چرت بزنه بعد بهش بگم بریم خرید
مامانم اینا میان
ولی یکم ک خابیدیم پدرشوهرم زنگ زد
عموش دعوت کرده رستوران ناهار
اینم تاشنید فهمیدم دلش میخواد بره
نه نگا کرد ب غذا نه خاهرم
گفت باید برم دعوت کرده
گفتم مامانم اینا میان غذا پختم
گفت بمن چیزی نگفته بودی واسه خودت هرکاری میکنی...
منم غذا و چای رو ریختم اشغالی
تو اتاق نشستم گریه میکنم
بمامانمم گفتم میخایم بریم مهمونی😢😢😢
دلم برای خودم میسوزه