بچه ها من هیچ دوستی ندارم همشون یادشون نمیاد از من فقد یه دوستی داشتم اونم هچ دوستی نداش خیلی باهم خوب بودیم نمیتونستیم از هم جدا شیم که اون سر مسئله الکی ک درست هم نبوده کات کرد بام خیلی نارحتم خیلی دوسش داشتم😞😞الانم که مینویسم اشکام میاد 😞
در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت