ساعت ۶ شام خوردم و ساعت ۱۰ رفتیم خونه خاله ام وقتی برگشتیم ساعت ۱۲ بود و من خیلی گشنه ام بود و خونه خالم به مامانم گفتم بیا یه چیزی بخریم مثلا همبری چیزی بخریم سرخ کنیم و بخوریم چون خیلی گشنمه و خسته هستم هیچی نخریدیم و اومدیم خونه بهد من اومدم داخل اتاقم و نشستم پای گوشی که صحبتاشون شروع شد و مامانم گفت تو فقط فست فودی میخوای و حتی برای خودت چیزس درست نمیکنی و اینا چون من واقعا خسته بودم و نمیتونستم خیلی حرفا زدن که من دلم شکست ک اگر بخوام بنویسم خیلی میشه بعدش من خوابم میومد گفتم اشکال نداره میخوابم داداشمم گشنه بود بعد صحبتاشون باز شروع شد که تو از گرسنگی هم بمیری برای خودت چیزی درست نمیکنی و ....
آخه من واقعا خیلی خسته بودم😭
ساعت ۱ بلند شدم که درست کنم برای داداشم ریختم توی سرخکن خیلی صدا میداد بابام هم که توی پذیرایی خوابیده بود چندتا فحش داد و ربت توی اتاق که بخوابه چون سرخکن خیای صدا میداد😏
من خسته رفتم زحمتکشیدم غذا درست کردم بهدم با فحش روبه رو شدم...
نمیدونم چرا خدا صدای منو نمیشنوه😔