مثلا عیده اومدیم منزل مادرم. من عروس شهر غریب هستم و 6ماه یکبار میام چندتا مشکل بزرگ هستش... اول اینکه مادرم خیلی خیلی آدم جدی هست انگار خونه پادگانه باید دم به ساعت بشقاب ها ی میوه تمیز بشه چای سرو بشه تندتند و آنقدر مادرم حساس بوده توی زندگی الان بعداز یک هفته که اینجا هستیم هنوز یک لبخند توی این خونه شنیده نشده... خیلی انرژی منفی و سنگینی حاکمه.. دوم اینکه مادرم خیلی مریض است زیاد نمیتونه راه بره اما نمیذاره من زیاد برم کمکش بحثمون میشه الان هم که سر یک جریانی فقط در حد سلام خداحافظ حرف میزنیم من و مادرم... اخمهاش همیشه توهمه همیشه دپرس همیشه نگران ناراحت ساکت اصلا دیوانه شدم بخدا... از روز اول عید دارم گریه میکنم تا الان...فقط بخاطر خواهرم اینجا موندم چون سالی دوبار همو میبینیم خواهرم مجرد هست... خیلی ناراحتم شوهرم همش میگه چه وضعشه آخه اینهمه زندگی خوب خونه ی خوب چرا اینطور اصلا صدای خنده توی این خونه شنیده نمیشه از روز اول هم بحث و جدل و دعوا بوده و هست... خیلی دوست دارم خواهرم رو ببرم پیش خودم راهشو بلد نیستم چکار کنم