یک دختر ۲۰ ساله که شرف ازدواج با بلند پرواز که دنبال عشق بود تو اینستا به صورت ناخواسته با یک پسر ۲۲ ساله اشنا میشه همبن طوری میگذره باهم صحبت میکنه حرف های عشقانه و دختر تو یک خانواده سفت و سخت بزرگ شده بود پدر نظامی که تو اون خونه مثل پادگان بود همه چی قانونی داشت از محبت خبری نبود کسی به کسی محبت نمیکرد. دختر شیفه زبون چرم و نرم پسر شده بود دخترم که ضعف محبت داشت گول محبت های پسر و میخوره یک روز خانواده دختر میفهمن که ، دختر با پسر داره چت میکنه گوشی رو ازش میگیرن دختر با هر سختی به پسر خبر میده که خانوادش فهمید پسره ام با خانوادش حرف میزنه میاد خواستگاری دختر با مخالفت خانواده دختر رو به رو میشه ولی دختر خیلی عاشق پسر شده بود در حدی فکر میکرد بدون اوننمیتونه یک روز به پسره زنگ میزنه میگه بیا فرار کنیم بریم یک جایی که فقط من تو باشیم ، پسره قبول میکنه میگه من هیچ پولی ندارم دختر میگه اشکال نداره طلا های مامان مو برمیدارم فردا صبح به بهانه ارایشگاه رفتن وسایل شو جمع میکنه طلاها رو هم برمیداره و میره جایی ....