من خیلی ادم احساساتی هستم و اصلا نمیتونم جلو گریمو بگیرم ازدواج کردم عاشق شوهرمم اونم همینطور تو عقدیم که پدر شوهرم برج۸فوت کرد شوهرم منو با اصرار نگه داشت اونجا تا امروز
خواهر شوهر کوچیکم خونه اس چپ و راست ب ی زبونی میگف برو خونتون !!!کوچکترین چیزی هم میشد قهرمیکرد با من ،در صورتی که شوهرم چیزی میگف بازم با من قهر میکرد خلاصه رو مخم بود دیروز برای سال پدرشوهرم داشتن شیرینی میپختن خواهر شوهر بزرگم هم بود اونا رفتن بالا شیرینی پختن من و شوهرم پایین بودیم من نهار درست کردم هر چی منتظر شدیم نیومدن ما هم کنار همخوابیدیم بعد بلند شدیم گشنمون بود امدیم از نهار ک مونده بود بخوریم خواهر شوهرم گفت ساعت غذا خوردنتون خیلی بده هااا معدتون خراب میشه شوهرم گفت به تو چه ،اونم گفت هر وقت رفتین خونه خودتون بعد هر کار خواستین بکنین من چیزی نگفتم ولی نمیتونم ناراحتیمو پنهان کنم ،خلاصه گذشت و شب دندون درد داشتم تا صبح خوابم نبرد بعد یکماروم شد بعد نماز صبح خوابم برد تا ده یازده خوابیدم صبح پاشدم دیدم مامانم پیام داده که کمکم نیومدی و فلان دیگ هر کار دوس داری بکن منم اعصابم خورد شد هم این که قرار بود روزش بریم بهشت رضا و مجبور بودم قیافه خواهر شوهرو تحمل کنم هم از مامانم ناراحت بودم خلاصه دیگ تموم وسایلم جمع کردم پاشدم اومدم خونه بابا الان بد جور حال خودم و شوهرم بد شوهرم دو روز دیگ مرخصی داشت میگفت بمون بعد برو نتونستم جو اونجا رو تحمل کنم الان میگ اگدوستم میداشتی تحمل میکردی خیلی اعصابم خورد خودمو کوچیک کردم با رفتارام اما نمیدونم باید چکار کنم ببخشید طولانی شد