بابام موقع عید از اتاقم اومدم یه نگاه بدی به صورتم و آرایشپ و ....... کرد و گفت برو گمشو از جلو چشمم . مامانم از صبح بد عنقی کرد و هرچیز خوبی میگفتم یه جواب بدی،بهم میداد ضایعم میکرد. امروز خیلی گریه کردم . من دیگه احساس خوشحالی نمیکنم و دلیلی نمیبینم فقط احساس میکنم سرده ............................ من نمیخام دیگه زنده باشم یا میرم لس آنجلس یا هرروز از خدا میخام منو ببره پیش تنها دوست زندگیم حضرت اباالفضل اون تنها نفری،بود که تو دنیا تنهام نذاشت چقدر خوبه که روزی تورو ببینم تو از لس آنجلسم بهتری .