همیشه میگفتم وایی هجده سالگی دیگه تهشه.
هر روز خفن تر میشه...
رویاهام شدنی تر میشه...
آینده روز به روز بهتر میشه...
جوونی میکنیم و تهِ هرشب یه لبخند بزرگ رو لبامونه...
از اولین روزی که هجده سالم شد تا به الان هر روز پیرتر شدم اما روزام خفن تر نبود ، رویاهام بودن اما دیگه ندیدمشون...
آینده! ازش فعلا تعریفی تو سرم نیست...
دلم میخواست تکِ تکِ آدمای اطرافم رو شاد کنم و خودمم شاد باشم...
اما...!
الان هیچ اتفاقی نیفتاده...
دلم میخواد باز برگردم به دورانی که منتظر هجده سالگی بودم.