رفتگان...
موقع گردگیری کتابهای کتابخونه برای خونهتکونی چشمم به «جعبه یادگاریها» میفته. درش رو باز میکنم و طبق معمول شروع میکنم به نگاه کردن نوشتهها و عکسها. یک عکس سه در چهار با روسری مشکی که با دیدنش بغض میکنم. انگار همین دیروز بود که رفتیم عکاسی برای ثبتنام کنکور عکس بگیریم. عکسها مثل این روزها دیجیتالی نبود و چندین روز منتظر میشدیم تا آماده بشن. یادمه بهش گفتم: وقتی عکس چاپ شد یکیشون رو بده به من.... و این عکس سالهای سال هر جا که رفتم، توی این جعبه یادگاریها همراه با من و خاطراتم مهاجرت کرد. عکس رو برمیگردونم. پشتش با دستخط خودش، همون دستخط اشنای همیشگی مشخصاتش رو نوشته. نام، نام خانوادگی، محل تولد، نام پدر و شماره شناسنامه. تکتک کلمات مثل خنجری در قلبم فرو میره....
در این آخرین پنجشنبه سال بیشتر از همیشه دلتنگ عزیزانی هستیم که بهار رو بدون آنها آغاز میکنیم، هرچند که امکان حضور بر مزارشون رو نداریم.
روح رفتگان شاد و یاد و خاطرهشان گرامی
ژینوس صارمیان