مث کشیدن صندلی رو موزایک یا جیغ کلاغ.شایدم مث چنگ انداختن رو دیوار یا بریدن دست با کاغذ و گاهی هم مثل داغ شدن ی دفعه مو موقع سشوار کشیدن بضی وقتام مث تخته درست پاک نشدع.همینقد مسخره ولی نبودنت دیقا انقد ازار دهندس ک با چاقو رو روحم خط میندازع/
من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/