تو ی فاصله خیلی کوتاه ک خودتم متوجه نمیشی دیگ ب ی سری چیزا اهمیت نمیدی و کلا چیزی برات مهم نیس.این روند انقد پیش میرع ک دیگ هیچی یادت نمیاد.ی جورایی انقد خودت.فکرت و ذهنتو گم کردی ک دیگ هیچی واست واضح نیس/
من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/