2777
2789
عنوان

داستان زندگی من

15205 بازدید | 185 پست

سلام 

یه سری دوستان قبلا داستان منو خونده بودن و ازم خواسنن باز بنویسم این روزای اخر سال میخوام سعی کنم ادمای زندگیمو ببخشم واسه همین داستانو مینویسم تا یادم بیاد بدی هاشون رو ولی ببخشمشون

من قلم قوی و خوبی ندارمو پیشاپیش بابتش عذرخواهی میکنم.

حدود یک سوم داستانو تایپ کردم و براتون میزارم باقیش هم سعی میکنم تند تند بزارم.

پسری که از روستا میاد تهران برای درس خوندن توی ی اداره خوب دولتی استخدام میشه برای عروسی یکی از خواهرهاش برمیگرده روستا که دختر خواهر شوهر خواهرش رو میبینه

از هم خوششون میاد دختر کم سن بوده و توی درساش ضعیف پسر میگه من معلمت میشم

راه رفت و امدشون باز میشه و پسر ازش خواستگاری میکنه...

شروع زندگیشون ی دختر 15ساله که چیزی از زندگی کردن بلد نیست و یه پسر که از گله چرونی و کشاورزی و سخت گیری باباش فرار کرده و اومده تهران و الان کارمند ی اداره دولتی وضعیت مالیش خوبه و پر از عقده...

حاصل زندگیشون دعواهای مداوم و یه دختر بچس.

دختر بچه ای ک هرروز مثل توپ پیک پنگ بین مادر و پدر پاس کاری میشه...

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

بفرما لایک بعدا بخونم

«وقتی بچه هستی، مدام از تو می‌پرسند: «حالا فرض کنیم همه‌ی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟». وقتی بزرگ می‌شی ماجرا فرق می‌کنه. آدم‌ها بهت می‌گن: آهای. همه دارن می‌پرن تو چاه. تو چرا نمی‌پری؟!

تو که یک سوم رو نوشتی سریعتر بذار


ما همینیم که هستیم شاخ نیستیم چون گاو نیستیم �🐂🐂خاص نیستیم چون عقده ای نیستیم🍃🍃 بالا نیستیم چون پرچم نیستیم 🏳🏳ما فقط آدم هستیم چیزی که خیلیا نیستن 😏😏✌🏻🤟🏻🤟🏻 
بگو عزیزم گوش میدم


اسم بازیگر پروفایلتون چی ؟ خیلی زیباس

«وقتی بچه هستی، مدام از تو می‌پرسند: «حالا فرض کنیم همه‌ی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟». وقتی بزرگ می‌شی ماجرا فرق می‌کنه. آدم‌ها بهت می‌گن: آهای. همه دارن می‌پرن تو چاه. تو چرا نمی‌پری؟!

تا تصمیم به طلاق میگیرن.

دختری که هنوز یک سالش تموم نشده مادر میزارتش رو میز دادگاه و میره

من اون دخترم

امروز که این داستانو مینویسم در استانه25سالگی هستم و پر از شکست....

دختر شیر خوری که بابام نمیتونست از پسم بربیاد منو شوت کرد روستا

مادر بزرگم گاو و گوسفند داشت

هر روز شیر گاو میدوشید و توی شیشه میکرد و به من میداد

کم کم بزرگ شدم شاید برای شما تصورش سخت باشه ولی ی خونه کوچیک روستایی که توش چهارتا از عمه هام زندگی میکردن با اختلاف سنی دو س سال و ی بچه کوچیک ک هیچکس بهش رسیدگی درستی نمیکرد

اینقدر زگیل در اومده بود روی بدنم و موهام شپش گرفته بود لباسای خیلی زشت میپوشیدم

بابام دنبال زندگی خودش بود که دوباره خبر داد میخواد ازدواج کنه..

ی روز اومد دنبال من با ی عروسک و منو برد تهران

با همسرش اشنام کنه من ی بچه چهارساله بودم نمیفهمیدم زن بابا چیه

ازدواج کردن زنش واقعا خانم بود اینارو الان عقلم میرسه اما همون موقعم دوسش داشتم مامان صداش میکردم

خانمی که اصالتش کرد بود و با وجود اینکه دختر بود حاضر شده بود زن مردی بشه ک زن طلاق داده و یه بچه داره و از شب عروسی دست منو گذاشتن تو دستش و مادربزرگم برگشت روستا حتی ماه عسل باهاشون بودم.

زن بیچاره

من رو برد ی دکتر زگیل های بدنمو سوزوند

دیگه لباسای زشت نمیپوشیدم مراقبم بود موهامو با شامپوی مخصوص میشست شونه میزد

من و اون شده بودیم همدم هم و بابام نبود دیر میومد زود میرفت.

وقتی میومد دعوا میکرد.

روز ب روز دعواها بیشتر میشد دیر اومدنای بابام زیاد شده بود و زنش فهمید بارداره...

من خوشحال بودم همه خوشحال بودن و صاحب ی خواهر شدم یه خواهر کوچولوی سفید و تپل با چشمای سبز

اون ک اومد زن بابام هنوزم منو دوست داشت.

ولی بابام دیگه مارو نمیخواست ب زور میومد خونه و هربار میومد صدای دعوا و داد و بیداد از خونمون بلند میشد..

تو عالم بچگی هیچوقت نشد دست منو بگیره ببرتم پارک برام ی کتاب قصه بخونه یا بغلم کنه

کارایی ک زنش میکرد برام و من روز ب روز بیشتر عاشقش میشدم و از بابام بدم میومد

خواهر نازم بزرگ میشد اون هر روز خوشگل تر میشد و من میدیدم تو خیابون مردم چ جوری نگاش میکنن ی فسقلی تپلی با موهای بور و چشمای سبز

من خوشگل نیستم حتی شاید قیافم شبیهه چینی ها باشه البته اینو بعدا ک بزرگ شدم فهمیدم.

ی روز زن بابام از جیب بابام مواد پیدا کرد

اون روز بابام زیر بار نرفت ک این مواد برای اونه ولی برای خودش بود..

 برو

تا تصمیم به طلاق میگیرن. دختری که هنوز یک سالش تموم نشده مادر میزارتش رو میز دادگاه و میره من اون ...

گلم اصلااااا ازمادرت خبرنداری

تواین ۲۵ سال سراغی نگرفت لزت 

🔮لبَّیک یاحسَین (*لک لبَّیک یابن الزهراء *)🔮لَّعنتخدا بر یزید ملعون 😷، خبیث ،پست

مردی که اومده بود تهران پولدار شده بود و جنبه نداشت

هرروز با زنای مختلف رابطه داشت و اعتیاد پیدا کرده بود...

ولی ما ی خانواده سه نفره بودیم اصلا مهم نبود بابایی باشه یا ن

همیشه وقتی میومد خونه که میخواست حاضر بشه باز بره بیرون...

یاداوری اون روزا عذابم میده..

وقتی زنش اعتراضی میکرد میگرفتش زیر کتک حالا نزن کی بزن..

فرشته ی مظلوم من که از بی پناهی زن پدر من شده بود رو با کمربند میزد..

جلوی چشم ما میزد و هرروز ازش متنفر تر میشدم

کلاس اول دبستان بودم ک اعلام کزدن فردا ظرف بیارین قراره مدرسه اش بپزیم

اومدم خونه گفتم مامان فردا مدرسه باید ظرف ببرم

گف باشه و بهم ی کاسه روحی داد من تو عالم بچگی گفتم من کاسه شیشه ای میخوام ولی قبول نکرد گفت کاسه شیشه ای میشکنه و با همین برو

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108