بابام دنبال زندگی خودش بود که دوباره خبر داد میخواد ازدواج کنه..
ی روز اومد دنبال من با ی عروسک و منو برد تهران
با همسرش اشنام کنه من ی بچه چهارساله بودم نمیفهمیدم زن بابا چیه
ازدواج کردن زنش واقعا خانم بود اینارو الان عقلم میرسه اما همون موقعم دوسش داشتم مامان صداش میکردم
خانمی که اصالتش کرد بود و با وجود اینکه دختر بود حاضر شده بود زن مردی بشه ک زن طلاق داده و یه بچه داره و از شب عروسی دست منو گذاشتن تو دستش و مادربزرگم برگشت روستا حتی ماه عسل باهاشون بودم.
زن بیچاره
من رو برد ی دکتر زگیل های بدنمو سوزوند
دیگه لباسای زشت نمیپوشیدم مراقبم بود موهامو با شامپوی مخصوص میشست شونه میزد
من و اون شده بودیم همدم هم و بابام نبود دیر میومد زود میرفت.
وقتی میومد دعوا میکرد.
روز ب روز دعواها بیشتر میشد دیر اومدنای بابام زیاد شده بود و زنش فهمید بارداره...
من خوشحال بودم همه خوشحال بودن و صاحب ی خواهر شدم یه خواهر کوچولوی سفید و تپل با چشمای سبز
اون ک اومد زن بابام هنوزم منو دوست داشت.
ولی بابام دیگه مارو نمیخواست ب زور میومد خونه و هربار میومد صدای دعوا و داد و بیداد از خونمون بلند میشد..
تو عالم بچگی هیچوقت نشد دست منو بگیره ببرتم پارک برام ی کتاب قصه بخونه یا بغلم کنه
کارایی ک زنش میکرد برام و من روز ب روز بیشتر عاشقش میشدم و از بابام بدم میومد
خواهر نازم بزرگ میشد اون هر روز خوشگل تر میشد و من میدیدم تو خیابون مردم چ جوری نگاش میکنن ی فسقلی تپلی با موهای بور و چشمای سبز
من خوشگل نیستم حتی شاید قیافم شبیهه چینی ها باشه البته اینو بعدا ک بزرگ شدم فهمیدم.
ی روز زن بابام از جیب بابام مواد پیدا کرد
اون روز بابام زیر بار نرفت ک این مواد برای اونه ولی برای خودش بود..
برو