من تازه عروسم شوهرم میره دختر خواهر شوهرمومیاره خونمون توخونه بامن لام تا کام حرف نمیزنه همش میگه خستم ولی اونو میاره تا صبح بیدارمیمونه باهاش انقدر بهش محبت میکنه یکبار به من محبت نکرده صبح قرار بود برمخرید زنگزد هرچیاز دهنش دراومد به من گفت اخرش گفت ناراحتی ندارم بروخونه بابات الانم که اونو اورده منم باهاش سنگینرفتار میکنم حرف نمیزنم بنظرتون راه درستش چیه