همیشه از رفتن آدما می ترسیدم
چه عزیز ترین آدم زندگیم
چه رفیق ترین
حتی از رفتن آدمایی که ازشون متنفر بودم
یا ازم متنفر بودن هم می ترسیدم
کلا رفتن حس بدی بهم میداد
دوست داشتم هرجور که هست همه رو دور خودم نگه دارم؛
اصلا اوضاع خوبی نبود
خودمو با هزار مصیبت و بد بختی قانع میکردم که همه باید باشن، خوب یا بد ....
حالم از خودم به هم میخورد که چرا باید همه رو کنار خودم راضی نگه دارم؛
تا اینکه دیدم هیچی از خودم نمونده
نه دیگه خودمو میشناسم
نه دیگه نایی برای نفس کشیدن دارم
به این فکر کردم، موندن آدما دست من نیست
آدما مدام در حال تغییرن
حتی تا آخرین لحظه عمرشون
حتی اگه مرام و معرفت رو براشون معنی کرده باشی
هیچ وقت قرار نیست با تو یه جور بمونن
چیزی نمیگذره که همه چی رو یادشون میره
اینقدر تو حال و هوای جدیدشون محو میشن که تو رو هم غریبه میبینن...
همه دوست دارن عوض بشن، تغییر کنن
حتی به قیمت از دست دادنت؛
تویی که یه زمانی اسمت از دهنشون نمیوفتاد
یا مدام کنارت بودن؛
یه روز نبودن که ازت بی خبر باشن
اما میبینی چند روز و چند هفته و چند ماه میگذره و حتی یادت نمیاد اخرین بار کی باهاشون هم کلام شدی، کی باهاشون حالت خوب بوده،
اما میبینی چیزی جز غریبه ازت نمونده
و فقط داری زور الکی میزنی و خودتو نابود میکنی
حالا فرقی نمیکنه کی باشه
پارهی تنت باشه
رفیقت باشه
دشمنت باشه
یه آدم معمولی باشه...
خواستم بگم هیچ چیز موندگار نیست
رفتنی میره
موندنی میمونه
سخت نگیر
دنیایی نیست..!
همین؛
محمد عرفان