به خیالم فراموشت کرده بودم
تا همان شب...
شبی که انگار با زیبا ترین حالت خلقتت قدم در رویاهایم گذاشتی؛
دستانم را گرفتی
و در چشمانم سایه افکندی
و من محو در تماشایت شدم؛
امّا...
اما با یک چشم بر هم زدن،
بی هیچ کلامی
از جلوی چشمان ماتم زده ام
ناپدید شدی؛
مثل این می ماند که به یکباره جهان را بر سرت فرو ریزند..؛
دیگر میل به بیدار شدن هم نداشتم
خسته تر از آن بوده ام که دوباره چشمانم را باز کنم
و دنیای اسفناکم را نظاره کنم
دوست داشتم
همان جا
انتظار دیدار دوباره ات را بکشم
و قند در دلم آب شود؛
و من هرشب
به امید دیدار دوباره ات
زود تر از همیشه
رخت به خواب می بندم
تا مبادا ...
تا مبادا برای آمدن به خوابم
ذره ای منتظر بمانی..؛
#دلنوشت