خالم که جوون بود سالم سالم بچه کوچیک داشت سر اسبی دستش بود افسارش پیچید دستش کشوندش ضربه خورد به سرش فوت شدن
خیلی بهش وابسته بودم خیلی خاطره هاش اصلا فراموشم نمیشن
و پسر عموم که با برادرا خودم بزرگ شد مثل برادر خودم بود اصلا برادرم بود ۸ سال جلو چشمم بود متین و بزرگ منش و مهربون
خیلی سخت تلاش میکرد ی آدم موفق بشه کلی آرزو داشت
شیفت شب بود صبح خواست برگرده خونه خوابالود بود تصادف کردن
فقط این دو نفر از بین همه اونایی که از دست دادم برام فراموش نشدنین من پدر بزرگم کهدخیلی دوستش داشتم ی خاله دیگم و ..... از دست دادم اما این دو نفر نمیتونم باورم نمیشه انگار دیروز بود دیدمشون داغشون هر روز برام تازه میشه
اصلا هنوز بعد ۱۱ سال نمیتونم باور کنم خالم فوت شده