2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 1504 بازدید | 40 پست

من از مرگ می ترسیدم حتی با اینکه هیچوقت زندگی نکرده بودم باید میرفتم اما کجا؟منکه تابحال تا سر کوچه بیشتر نرفته بودم روسری رو محکم دور گردنم پیچوندم من باید میمردم آنقدر بهم فشار وارد شده بود که بیهوش شده بودم چشم که باز کردم مادربزرگم رو دیدم توی خونه مادربزرگ بودم خونش تمیز بود بوی غذا میومد مهربون نبود اما دوستش داشتم 

در حال پیدا کردن تیکه های خودمم

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

من از مرگ می ترسیدم حتی با اینکه هیچوقت زندگی نکرده بودم باید میرفتم اما کجا؟منکه تابحال تا سر کوچه ...

چشمام پراز اشک بود من زنده بودم حالا با این ننگ چیکار میکردم باید به مادربزرگ می گفتم اشکام سر خوردن دلم میخواست بغلم کنه چرا تاحالا کسی منو بغل نکرده بود لبهام لرزید خودم رو میزدم سرم رو به دیوار میکوبیدم همه فکر میکردن دیوونه شدم.به مادربزرگ گفتم چه بلایی سرم اومده باورش نمی شد سیلی بهم زد موهامو رو کشید این خبر به گوش پدرم رسید

در حال پیدا کردن تیکه های خودمم

توی حیاط شلوغ خونه ما این خبر دهن به دهن پیچید زیر مشت و لگد بابام و عموم له شدم اما منکه کاری نکرده بودم همون روز من رو به عقد پسر عموم درآوردن نه خبری از شادی بود نه تبریک نه لباس زیبا نه حلقه و نه کادو 

زندگی با رضا پسر عموم سخت بود توی اتاق خونه عموم زندگی بدون جهیزیه رو شروع کردم

در حال پیدا کردن تیکه های خودمم

نه عشقی بود نه حرف عاشقانه ای نه آغوش پر محبتی روزها کار میکردم و شب ها مثل جنازه بودم حالت تهوع های بارداری و دل درد های مداوم منو روز به روز ضعیف تر و خسته تر میکرد گونی های گندم رو بلند میکردم تا سقط بشه تا یکی مثل من بدبخت نشه اما انگار سرنوشت چیز دیگه ای بود

در حال پیدا کردن تیکه های خودمم

پسرم بدنیا اومد ضعیف بود و کوچک من دوست نداشتم بغلش کنم ازش بدم میومد من هنوز بچگی نکرده بودم که نوبت مادری کردنم رسید همیشه می گفتم این بچه پاک نیست شبا بیقراری میکرد بارها دست روی دهنش گذاشتم تا خفه بشه کم کم بزرگ شد و من هنوز هم دوستش نداشتم  

در حال پیدا کردن تیکه های خودمم

با رضا حرف نمیزدم میومد خودش رو تخلیه میکرد وهر کدوممون یه گوشه اتاق میخوابیدیم از رضا از بچش از مادرم از پدرم از خودم متنفر بودم 

سه سالی گذشته بود نمیدونم از بخت بدم بود یا از خوش شانسی که متوجه رابطه نامشروع رضا با همجنس خودش شدم اینبار سکوت نکردم با پخش شدن این خبر زن عموم و خواهرشوهرامو حسابی کمکم زدن

در حال پیدا کردن تیکه های خودمم

پدرم اما حمایتم کرد از رضا طلاق گرفتم بخاطر حمایت پدر رابطه عموهام و پدرم خراب شد زمین های کشاورزی تقسیم شد من و پسرم و پدرم و مادرم توی یه قسمت دیگه روستا خونه ساختیم پا به پای پدرم کار میکردم و جون میکندم پسرم بزرگ شده بود و باید مدرسه میرفت صبح زود از خواب بیدار میکردم و مسیر زیادی پیاده میرفتم و پسرم رو مدرسه میبردم 

در حال پیدا کردن تیکه های خودمم

خواستگار داشتم اما دیگه دلم نمی خواست ازدواج کنم من زندگی رو باخته بودم با مرگ پدرم دوباره زخم خورده شدم مادرم دیوونه شده بود با خودش حرف میزد و خودش رو میزد دکترهای زیادی بردمش اما بیفایده بود من ازش متنفر بودم نمیدونم کارم درست بود یانه زمین های پدرم رو فروختم خواهرم سهمی نخواست مادرم رو به خانه سالمندان سپردم و با مابقی پول توی شهر برای خودم خونه کرایه کردم توی هتل ظرف نیستم و گذران زندگی میکردم

در حال پیدا کردن تیکه های خودمم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108