حالم بهم میخوره انقدر روکین خوردم از حالت تهوع جنازه شدم تا صبح نخوابیدم
شوهرم هیچ درکی از آینده بچه نداره میگه باباهامون دارن کافیه یا خودم پیش بابام کار میکنم خب مالمون یکیه
گیر داده دیگه داره ۳سال میشه عروسی گ کردیم باید بچه بیاریم خانواده خیر ندیدش به عروسای ۳۰سالشون که دیگه پخته و خانوم آن نمیگن بچه بیار گیر دادن به من ۲۲ساله که هنوز خونمو طفلی مامانم واسم تمیز میکنه
الانم داریم میریم تو یه ساختمون باهاشون دیگه عمرا بچه بیارم تا یا از اونجا بریم یا ببینم شرایط خوبه دخالت ندارن بیارم
یعنی نمیفهمه یه بچه توی استرس و فضولی و تنش بدنیا بیاد چقدر بده
حاضرم بهم بگن نازا ولی بچه امو بدبخت نکنم دوتایی عذاب بکشیم بیا. بگه مامان تو عرضه نداشتی تو فلانی دیدم طرف بچه شلوغ کرده از یه طرف مادرشوهرش اذیت کرده رو دست بچه داغ گذاشته کلی خون ب جیگر شده سر بچه الان بچه میگه چرا منو اونمپقع دنیا اوردی وقتی تعادل روحی نداشتی