سلام به همگی
من کمی داستانم طولانیه اما مطمئنم برای همه نکات جالبی داره😊
من و همسرم امسال دقیقا ده سال میشه که برای همیم
واقعا با عشق ازدواج کردیم اما سنتی
فامیل دور ما میشن و از لحاظ شهری، هم ولایتی محسوب میشیم
اما من بزرگ شده ی تهرانم و زمان عقد یه دختر نوزده ساله بودم که به هیچ چیزی جز عشق و علاقه فکر نمیکردم
خانواده همسرم باغدارن و یک خانواده شلوغ هستند
من و تنها جاریم که شش سال ازم بزرگتره همزمان عروس خانواده شدیم
با اینکه جاری من بزرگ شده ی همین منطقه ی روستایی بود اما بخاطر روحیه اش خیلی کلاس میذاشت، در کارهاشون اصلا شراکت نمیکرد و خیلی رک میگفت من توی باغ پدرم اینکار رو نکردم که اینجا کنم! و قاعدتا مورد احترام خانواده همسرم بود، هرچند که پشت سرش حرف و دلخوری زیاد بود...
اما من عاشق کار و فعالیت توی باغ بودم، هم برام جذاب بود و هم وقتی میدیدم همسرم از همکاریه بی ریای من خوشش میاد بیشتر تشویق میشدم
حتی با خانواده همسرم خیلی صمیمی و راحت بودم
شاید خیلی حرفها میزدن اما من چون کلا کینه ای نبودم زود فراموش میکردم
ولی خوبی های من وظیفه شده بود و این برام اصلا خوب نبود!
اما گذشت و من بچه دار شدم
بخاطر افسردگی بعد از زایمان خیلی به حرفها حساس شده بودم
مادرشوهرم دائم میگفت تو شیر نداری که بچه چاق نمیشه!
در حالی که رشد پسرم کاملا عادی بود
یا یبار روز دهم زایمانم پدر همسرم گفت تو کاره ی این بچه نیستی، فقط زاییدیش، در اصل مال ماست!!!!!
مثلا با لحن شوخی بود
اما من فروریختم
کلا دیگه به حرفها و کارهای خانواده همسرم دیدم بد شده بود و این دید به زندگیه زناشوییمون هم رسوخ کرد
محبت بین من و همسرم دائما کمتر میشد
من به طلاق فکر میکردم اما ترس از گرفتن بچه ام از من رو داشتم
حالم خوب نبود و همسرم نمیخواست من رو درک کنه و بفهمه خانواده اش زیادی توی نوع بزرگ کزدن بچه ام دخالت میکنند
ما دعوا نمیکردیم، حتی بحث هم نمیکردیم اما سرد شده بودیم
هردومون!
حتی یکبار خیلی مودبانه گفتم که از مادرت بخواه انقدر گیر نده، من فقط شیر حرص به این بچه دادم
و اون هم آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت خوب کاری میکنه
از اون به بعد نفرت هم به احساسم اضافه شد
با خانواده ام در مورد طلاق اتمام حجت کردم
حتی مشاوره هم رفتم که میگفت با همسرت صحبت کن و ... که واقعا میدونستم بی فایده است
من تا صحبت رو شروع میکردم گریه ام میگرفت و این ضعف باعث میشد از دید همسرم مهم تلقی نشم
تا اینکه با یک روش کاملا متفاوت آشنا شدم
یک معجزه
من با یک منتور موفقیت آشنا شدم و شروع کردم به خریدن وورکشاپهاش
اون از قانون جذب و راز حرف میزد
چیزی که هفت سال قبلش در موردش کتاب و فیلم خوانده و دیده بودم
اما فقط در حد اطلاعات
اینجا این منتور با راهکارهاش و تمرینهاش کاری کرد که ناگهان تمام زندگی من دگرگون شد
انگار از پایه دوباره ساختنش
من اهدافم رو شناختم، باورهای مثبت و درست ساختم، منفی ها رو بلاک کردم و پایبندانه به حرفها و تمرینهاش عمل کردم
اولین تغییر بزرگ زندگیم هم در مورد زندگیه زناشوییم و روابط اجتماعیم بود
دیگه همسرم آروم بود
دیگران واقعا بهم احترام میذاشتند و عزیز بودم
من یاد گرفتم جهان بیرون ما، برگرفته از جهان درونمان هست
و اینکه؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست...
از همه مهمتر دیدم و یاد گرفتم که اصلا لازم نیست دیگران رو مقصر حس و حالم بدونم و همه چیز در زندگیه من، فقط مسئولیتش با منه
و همچنان زندگی دریچه های زیبای دیگری رو به رویم باز میکند و من هم دائما سعی میکنم آگاهانه زندگی کنم💜
با سپاس فراوان💜