سلام بچه ها من یه چندسالی هست اقدام به بارداری کردم...اما چندوقتیه یه چیزی اعصابمو به شدت خورد کرده نمیدونم حسادته افسردگیه و...خواهش میکنم نگید چه قدر اخلاقت بده و...به راهنمایی خواهرونه نیازدارم...
ببینید خونواده همسرم خیلی دخالت میکنن وزیادهم مقایسه میکنن...خواهرهمسرم ۳۷سالشه و بعدبچه سومش ازتابستونی دوبارسقط کرده و ولی بازم بچه میخواد...ازطرفیم داره مشکلم حل میشه ودکترامیدواری داده برای بارداری...میدونید اول ترسم ازاینه که اگه باهم باردارشیم واقعامکافاته هرروز مقایسه داریم وحتی شاید چون ناززیادداره هی شوهرمو بکشونه طرفش و شوهرم محلم نده و بهرحال چون زیاد میخوام سردربیارن و نزدیک همیم ترس ازمقایسه همه لحاظ دارم...ترس دیگه دارم هم ازاینکه اون باردار شه و من همچنان نشم...واگه بشه خیلی بهم سخت میگذره چون همینجوری کاری نمیکنه اونطوری وقتی بریم خونه مادرشوهر واقعاسخت میگذره اونو و مادرشوهرباید بشینن من جلوخانم کاری کنم و بعدم هی راست و چپ بهم بگن باردار نمیشم و حتی ترس شوهرمم دارم باز که ازم سرد شه ...چکار کنم به ترسام واین فکرا غلبه کنم تاسراغم نیاد و بهم نریزتم؟
بدجوری ازخواهرش متنفرم نمیتونم حس خوبی بهش داشته باشم چون خیلی دلمو شکونده همش میخنده میگه من تااراده کنم باردار میشم اونوقت توچی😔درحالی همیشه باید به بدیهاشون لبخندبزنم شوهرم میگه تو حساسی بذار بگه شوخی میگه آخه چ شوخی ای یه😔😔😔