پارت۳
نمیدونم چجوری با اون دستای لرزون ماشینو حرکت دادم ولی تا به خودم اومدم ،توی یکی از پارکهای نزدیک خونمون بودیم.آروم نبود، صدلش میلرزید هییییچ اثری از ترس تو صداش نبود، ولی حالش بد بود و اینو به وضوح توی چهره اش میدیدم.... شیما خانم من کاری نکردم.
_کاری نکردی؟گند زدی به زندگیم چی از جون شوهرم میخوای؟
_آروم گفتم من زندگی خودم و همسرو بچه خودمو دارم..نذاشت حرفم تموم شه با حالت گُر گرفته گفت....خوبه خوبه واسه من ادا نیا....واسه ویترینشه ؛!؟ نفهمیدم چی میگه.. هولم داد،محکم نشستم روی نیمکت آهنی پارک. ببین من نمیزارم از چنگم بیاریش بیرون...
گفتم _کسی قصد همچین کاری نداره ...داشتم آرومش میکردم ولی با دستش کوبید تو صورتم...برق از سرم پرید.