بچه ها سلام
میخوام در مورد داداشم حرف بزنم فقط تو رو خدا راهنمایی کنید یه چیزی صددرصد جواب بده
داداش من پارسال با یه دختری دوست شد بعد از دوسه ماه اومد گفت میخوام برم خواستگاریش و دوستش دارم
از ما که نه چون شناخت کافی نداری از اون که آره همه چیزشو میدونم و میخوامش نزاشت بریم تحقیق گفت خودم تحقیقامو کردم و از همه نظر اوکیه فقط تنها چیزی که هست این دختر چند ماه عقد بوده و مقصر هم شوهرش بوده و فلان و بمان
ما مخالفت کردیم ولی اون حرف خودشو میزد
بعد گفتیم خوب باشه دلیل نمیشه چون عقد بوده و طلاق گرفته قضاوت بد بکنیم ...خلاصه رفتیم خواستگاری و قرار شد چند ماهی نامزد باشن بعد عقد کنن ولی بعد ورق برگشت و هول هول گفتن ما میخوایم عقد کنیم بازم نتونستیم چیزی بگیم چون داداشم از این رو به اون رو شده بود و کار خودشو میکرد که بعد فهمیدیم زنش مجبورش کرده زود بیاد خواستگاری و زود عقد کنه بعد افتادن دنبال وام و جهیزیه خریدن تو این حین فهمیدیم که داداشم داره تمام وسیله ها و جهیزیه رو میخره و وقتی باهاش مخالفت کردیم گفت زندگی منه دوست دارم خودم همه چیزشو بخرم شما دخالت نکنید به زنمم حق ندارید چیزی بگید و تکه بندازید که ناراحت بشه
بعد هول هول گفتن میخوایم زودتر بریم سر خونه زندگی خودمون ولی وامشون جور نشد که بتونن خونه بگیرن و گفتم تا قبل از عید حتما میریم
یک ماه پیش دایی من فوت کرد و خونه هم گیرشون نیومد که برن و افتاد برای بعد عید
حالا من از دیروز چیزایی در مورد این دختر شنیدم که دارم دیوونه میشم و میخوام هر طور شده داداشمو از دستش نجات بدم ....اون تو گذشته اصلا دختر خوبی نبوده هزارتا دوست پسر داشته و با همشون هم رابطه جنسی داشته البته با مدرک ....تازه خودشو یه جوری میگیره انگار دختر امام حسین مظلومه استغفرالله....از بین این دوست پسراش با پسر عموی دختر عمه من هم رفیق بوده که طرف تا میفهمه داداش من رفته اینو گرفته تعجب میکنه که چطور گول این دخترو خورده و تو گوشی من پره از عکسای اونه ....خلاصه سرتون رو درد نیارم هر چی بگم کم گفتم که از دیروز تا حالا من چه چیزایی شنیدم و چه حالی دارم و بدتر از همه اینکه میگن داداشم از تمام اینا خبر داشته ولی بازم رفته اونو گرفته الان بین زمین و هوام مامان و بابام اگه بفهمن سکته شون صددرصده....نمیتونم به خودشم بگم چون از وقتی این دختر اومد تو زندگیش از این رو به اون رو شد و نهایت میگه من میدونستم و دوستش دارم و از این حرفا
حالا میخوام از شما کمک بگیریم دیشب تا صبح دعا میکردم یه اتفاقی بیوفته اینا بزنن به هم یا همه اش به خدا میگفتم یه راهی نشونم بده بتونم داداشمو نجات بدم نمیدونم چش شده که هیچ کس و هیچ چیزو نمیبینه
تو رو خدا بگید چیکار کنم این دختر یه ماره هفت خطه
هنوز هیچی نشده کاری کرد داداشام تو روی هم وایسن و رابطه هاشون قطع بشه
میدونم اگه بخوام به خود آشغالشم بگم چه از کثافت کاریات خبر دارم اینقدر وقیحه و روی داداشم تسلط داره که کاری میکنه داداشم واسه همیشه از ما ببره و نمیخوام این اتفاق بیوفته چون مامان و بابام خیلی خیلی به این داداشم که ته تغاریه وابسته هستن و میدونم در نهایت اونان که ضربه میخورن
پس لطفا لطفا کمکم کنید هر راه کاری که بارید پیشنهاد بدید
اگه فامیل از این قضیه بویی ببرن دیگه برامون آبرو نمیزارن هر جا برن دادمون رو میزنن
فقط من میرم و میام چون شوهرم اومد بعد میام کامنتاتون رو میخونم و جواب میدم
بازم تشکر میکنم که کمکم میکنید