عاشق که نباشی؛ "پاییز" می شود مثل تمام فصل ها ... نه با آمدنش ذوق میکنی، نه از رفتنش دلت میگیرد . عاشق که نباشی؛ حواست به ته مانده ی پس انداز توی جیبت است، یا اضافهی پولی که از رانندهی تاکسی میگیری ... و دغدغهات این است که امروز چایات را با قند بنوشی یا بدونِ قند . عاشق که نباشی؛ برگ های سبز و نارنجی، برایت شبیه هماند و کافه ها فقط یک مکان معمولی اند برای نشستن و نفس کشیدن... آدم ها بدون تفکیک جنسیت ، در ذهنت تداعی میشوند، شعر، فقط ترکیبِ کلمات است و موسیقی، فقط تلفیقِ نت ها و حنجره... عاشق که نباشی؛ جهانت هیجان زیادی برای لبخند ندارد، اما خیالت راحت است که کسی را هم برای از دست دادن نداری . عاشق که نباشی؛ پیر می شوی اما موهایت سیاه می مانَد...