خاموشی مطلق💚
#پارت_چهاردهم
لایک و سیو فراموش نشه✌🧡
رها:
توی رستوران نشسته بودیم که دیدیم علیرضا و مامان و باباش دارن از در ورودی میان داخل.
با حالت سوالی به مامان نگاه کردم که شونه ای به نشونه ی نمیدونم بالا انداخت.
بابا پشتش به در ورودی بود و هنوز ندیده بود ولی من مطمئن بودم کار خود باباست،اون می خواست من و علیرضا رو به هم وصل کنه ولی کور خونده بود.
به خیال خودش درآینده همکارم می شدیم،اخه علیرضا مشاور حقوقی شرکت بابا بود و البته استاد دانشگاه که البته شرکت با پدر علیرضا شریکی بود.
بابا باحالتی که انگار بی خبره اصرار داشت که زودتر سفارش بدیم.
اونا نزدیک میزمون شدن و باالعحبار بلند شدیم برای سلام و علیک باباام تسلیم نشد و خودش و بی خبر نشون داد و از همه بدتر دعوتشون کرد تا سر میز بشینن.
اوناام پررو نشستن و تعارف های الکی شروع شد و بعد هم تبریک هایی که روانه ی من می کردن و لبخند های خشک من،بابا با این کارش شبم و حرومم کرد.
خواستم برم دستشویی دست و روم و بشورم تا از این حال و هوا خارج بشم.
_با اجازه من برم دستم وبشورم.
از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رستوران رفتم که توی حیاط پشتی رستوران بود و از اون طرف هم راه داشت یعنی اگه در اون طرف باز بود از بیرونم می شد وارد حیاط شد و ازدستشویی استفاده کرد.
دست و صورتم و شستم و داشتم می رفتم بیرون که صدای علیرصا رو از پشت سرم شنیدم.
وای خدا الان کهیر می زنم دیگه
_چیزی گفتی رها؟!
_نه من می رم پیش بقیه
با حالت دو،دوید سمتم و دستش و جلوی در گذاشت.
_چند دقیقه وایسا کارت دارم.
_من حالم خوب نیست.
_فقط چند دقیقه
با حالت کلافه ای گفتم:
_می شنوم
_چرا باهام سردی رها؟
جوابی ندادم که دوباره پرسید.
_قرار شد فقط تو حرف بزنی و من گوش بدم الانم یکم سریع تر،حوصله ندارم علیرضا.
_باشه رها،ته حرفم و میگم،من دیوانه وار دوست دارم.
خواستم چیزی بگم که انگشت اشارش رو گذاشت روی لبم که سری بادستم پسش زدم و گفتم:
_دیگه تکرار نشه لطفا
بی توجه به حرف من سرش و نزدیک صورتم اورد که من خودم عقب تر کشیدم.
با صدای ارومی گفت:
_می دونم قبلا کسی رو دوست داشتی ولی مهم الانه،اون رابطه دیگه تموم شده منم حرفش و نمی زنم.
خنده ای به حالت تمسخر زدم وگفتم:
_عه لطف میکنی حرفش و نمی زنی.
دستم و گذاشتم رو قلبم و ادامه دادم:
اون رابطه اینجاست هنوزم و به زودی علنی میشه توام احساست در حد یه فامیل باشه ممنون میشم.
و بی توجه به رها،رها گفتنش سمت میز رفتم.
اینم یکم از رمان❤