پدرم یه شهر دیگه ویلا داره ازسال پیش خواهرم عادت کرده میره اونجا قبل این هروقت خودمون بودیم ویلا می اومدن
حالا برای عید میخوان برن باز یک ماه اونجا بمونن ولی حتی نیومده ب پدرم بگه مرخصی داریم بریم نریم یه اطلاع دادن یا بحساب اوردن صاحبخونه صاف میگه ماداریم می ریم
تازه میرن اونجا نگرانن ک نکنه پدرم بره ویلا پیش اینا تنها بودن خودشونو میخوان اگر خواهرای دیگمم ک پدرشوهرشون تو اون محل ویلا دارن دوس بار برن سربزنن ویلا ما طاقت ندارن و ناراحت میشن ک چرااومدن همه خب خونه پدر میدونن میرن
من نارضایتی پدرمو تو چهرش میبینم حتی میگه مگه مجبوریه وقتی من خونم نیستم میرن اوجا
کلا جوریه میرن جایی اختیار خونه صاحبخونه رو میخوان باهم دست بگیرن بخدادارم ازحرص میترکم ک بابامو حساب نمیکنه سرشو میندازه پایین میره نمیگه بابا خونه پدرمه مال خودم نیست اختیارش بامن باشه
چ کنم بخدا هرکاری کردم پدرم قبول نکرد عید بریم اونجا میگه کروناست سرده چیزیمون میشه
مادرمم چی بگه اخه ب این خواهرم
هعی خدا
چ کنم بگید