دیروز عصری به شوهرم گفتم هوا خوبه میخوام با مادرم برم پیاده روی گفت خونه نامرتبه و نه بمونه غروب باهم میریم
با هم دعوامون شد
شوهر من ارشده داره برا دکترا میخونه
پارسال من خیلی کمکش میکردم
میگفتم حتی خونه مامانم اینا نیا بشین خونه درس بخون
شرایط آرومی رو براش فراهم میکردم
ولی از اونجا که خونه ی پدرشوهرم طبقه ی پایینمونن شوهدم تو همه ی مهمونیا فورا میپرید پایین اصلا اگه مهمونی هم نبود میرفت با پدر مادرش ساعتی یا شاید بیشتر و میگذروند
شاید برای اینم بود که گله نکن
بعد من چشم پوشی میکردم میگفتم عیب نداره بزا درسشو بخونه هروقت میرفتم تنهایی میرفتم خونه مامان.
بعد دیروز پاشده میگفته پارسال انقد رفتیمممم خونه مامانت که قبول نشدم دکترا
البته اینم بگم مرحله اولشم قبول شد مصاحبه رد شد
منم خیلی عصبی شدم از دستش گفتم این همه میری پایین اونا به چشم نمیاد قبول نشدنتو گذاشتی پای خونه مامان اینا
گفت تو خونت نامرتبه الان دیشب مهمون داشتی خونتو جمع و جور کن شبش بریم گفتم چرا تعیین کردی دو روز تو هفته اونم مثل مهمون بریم من پدر مادرم تنهان باید هروقت دلم تنگ شد برم
چطوری انتظار داری هر روز برم به پدر و مادر تو سر بزنم ولی پیش پدر مادر خودم رفتن قاعده و قانون داره
باهم دعوامون شد من گریه کردم خودشم بغض کرد پاشد رفت تو اتاقم هر چی برگه ی برنامه ریزی درسی و اینا داشتم همه رو پاره کرد 😭😭😭 شبم جدا خوابید منم اهمیت ندادم. بنظرتون الان برم خونه مامانم؟؟